وقتی صدای کشیده ی دستم رو، روی صورتش شنیدم... تازه فهمیدم که همه چی تموم شده...
هنوز میتونستم تو گوشم صداش رو بشنوم که میگف: من زنتم... این حرفا لایق من نیست... "ـت" آخرش بدجور پیچید تو گوشم...
یادم نیس سر چی... یادم نمیاد... سردرد و سرگیجه امونم رو بریده... اصن چی شد که اینطوری شد؟؟؟
مشتم رو کوبیدم رو کلیدهای پیانو... مشتم رو باز کردم و زدم توی صورت نحیف و زیباش...
چشام میسوزه و آبریزش بینی ـی که بند نمیاد...
لبش ترکید و خون از کنج لبش زد بیرون...
یه نخ سیگار از تو پاکت در آوردم... گذاشتم کنج لبم و روشنش کردم...
حالا من خیره موندم به جاده ای که هیچ اثری ازش نیس...
چمدونش رو برداشت... دور شد... دور شد... دور شد...
جیزنوشت:
لیــلی میگه: 110، 130، 150، 1..... فقط پدال گاز ـه ماشینم میفهمه حالمو
سیگار بهمن رو میزارم گوشه ی لبم و فندک روشن رو میگیرم روش... یه صدایی فیس ازش میاد و روشن میشه...
وارد پارکینگ کوچیکی میشم که بیشتر به انباری شبیه...
بوی نا و سیگار انگاری چسبیده به در و دیوار این پارکینگ...
سرپنجه هامو میکشم روی سیمهای زمخت گیتار الکتریکی که سالهای ساله داره خاک میخوره و ارتعاش صدای جرینگ خفیف...
بدون اینکه سیگار رو از کنج لبم بردارم دودش رو میدم بیرون...
سر میچرخونم و چشام میوفته به در باز ـه جعبه ابزار قرمز رنگی که رنگ رفتگیاش عجیب تو چش و چال میزنه... یه مش پیچ و مهره و میخ و چندتا ابزار...
سرمو میارم بالا و به ضبط صوت خسته ای نگاه میکنم که یه عمر پا به پام اومد و خوند و من........
سیمش رو به پریز برق میزنم و به رقص اعداد نورانیش خیره میشم... دکمه ی پخش رو فشار میدم و:
ببار برایم... ساعت چشم هایم عجیــــب با ساعت ابرها کوک است...
عقربه هایی خلاف مسیر زندگی... که به هم نمیرسند و فقط جفت هم میشوند...
یه سیگار دیگه از تو بسته در میارم و با آتیش سیگار قبلی روشنش میکنم و سیگار قبلی رو........
موقع روشن کردن سیگار، از بین این همه خرت و پرت نگام میوفته به کلکسیون فندکی که هیچوقت کامل نشد... به عکس بزرگ کلاغی که انگار همیشه داشت از چشاش خون میچکید و میخواست یه حرفی رو به آدم بزنه که هیچکسی نگفته... اما نمیدونم چرا هیچوقت لب وا نکرد...
یه پک به سیگار میزنم و از گوشه لبم برش میدارم... دود رو از بینی ـم میدم بیرون و دستم رو سمت یکی از کشو ها دراز میکنم و بازش میکنم... از توی آت و آشغالای داخلش یه دوربین عکاسی قدیمی بر میدارم... درش رو باز میکنم و فیلم داخلش رو تا آخر بیرون میکشم...
سوخت... فیلم... دستم... دلم...
سیگارو زیر پام خاموش میکنم و یکی دیگه روشن میکنم...
تکیه میدم به دیوار کنار گیتار الکتریکی که انگار اونم تکیه داده به دیوار...
انگشتم رو میکشم روی اولین سیم... بر میدارم... دسته پتک رو محکم میگیرم دستم و پتک رو بلند میکنم.......
وقتی دارم از پارکینگ میام بیرون... فیلتر نارنجی سیگار لای دندونام له شده... و گرد و غبار همه ی فضا رو گرفته...
پتک رو رها میکنم روی زمین... صدای بلندی تو گوشم میپیچه...
چیزنوشت: اینا آخرین اتفاقایی بود که قبل از آوردنش به این بیمارستان روانی انجام داده... و بعدش... نه صدایی... نه اشکی... نه کلامی... فقط... نگاه... نگاه... نگاه...
چیزنوشت 2: ببار برایم...
شب... پشت بوم... و صدای موزیک خفیفی که شنیده میشه: یه توهم توی لمس زندگی...
یه شلوار جین با یه بوت مشکی پامه و یه پتو دورم پیچیدم... یه بهمن کوچیک روشن هم کنج لبمه....
غیر از موزیک، سکوته و گاهی صدای اتومبیلهایی که دوردست در حال رفت و آمدن... با یه عالمه چراغ هایی که مثل نقطه های نورانی از دور معلومن و میدرخشن...
خستگی و سرما تو جونم رخنه کرده... نگاه میکنم به آسمون سیاه و ابری این شب و منتظر اولین شاخه نور ماه میمونم تا به چشمم بخوره...
پشت کمرم، نزدیک شونهام شروع میکنه به خارش... اول کمه اما به تدریج زیاد میشه... تنم گــُر گرفته و عرق سرد نشسته روی بدنم... پتو رو از دورم رها میکنم و با پنجه ها و ناخونام شروع میکنم به خاروندن پشتم... انقدر محکم میخارونم که پوستم کنده میشه و خون ازش شـره میکنه... تو حال خاروندن پنجه هام گیر میکنن به یه استخون نرم که انگار جاش اونجا نیست... استخون شروع میکنه به رشد کردن و از پشت کمرم میاد بیرون... تنم تشنج میکنه و استخون دوم از سمت راست پشتم هم میزنه بیرون...
چشمام سیاهی میرن و چاردست و پا به زمین میوفتم... تنم خیس عرقه و مثل بید میلرزم...
سرم رو بالا میگیرم و به قرص کامل ماه نگاه میکنم... روی دو پام به سختی وای میستم و با دستام استخونهای بیرون اومده رو لمس میکنم... استخونهایی که حالا پوشیده شده از پرهای مشکی...
سرم رو به پشت میچرخونم و روی کمرم دو تا بال مشکی رو میبینم که میتونم تکنوشون بدم...
عرق رو از پیشونیم پاک میکنم و روی لبه پشت بوم می ایستم...
دو تا بال میزنم و بعد... میپرم...
چیزنوشت: نیم ساعت بعد نور چرخون قرمز آمبولانس روی دیوارها دیده میشن...
علت مرگ: توهم...
چیزنوشت2: قصه ما به سر رسید... کلاغه................. مــُـرد...
یه تصویر سیاه... خاکستری... سرخ...
سرش رو خم میکنه رو دست چپم... انگشت شصتش رو فشار میده روی پره ی بینیش و با اون یکی طرف اسنیف میکنه... قبل اینکه سرش رو بلند کنه یه قطره اشکش میوفته رو دستم...
برق قطره ی اشکش بیشتر چشمم رو میزنه تا تیغی که روی میزه...
تنم سرد و بی حسه... به سختی آخرین پک رو به سیگار میزنم و از روی فیلتر عمود میزارمش روی میز...
تیغ رو با دست راستم برای آخرین بار بر میدارم و یه خط دیگه میکشم روی دست چپم... تو چشام نگاه میکنه... برق چشماش بیشتر چشمم رو میزنه تا تیغی که بین انگشتامه... سرش رو دوباره خم کرد روی دستم و همه جا تار شد... تار ـه تار...
چیزنوشت: اسنیف کن خط های سرخ رو...برو بالا... بالای بالا... بعد از همون بالا داد بزن... دنیای ما اندازه هم نیست...
اول این تـِـرَک رو دی ال کن... پلی کن و بعد...
قبل اینکه اولین پک رو بزنی... توی گیلاس مشروب من خاموشش کن... خاموشش کن که چشات انقدر از روی چشام نپره... نره... دور نشه...
قبل اینکه اولین نگاهت رو ازم بدزدی... یادت بیاد که بین من و تو چه روزها... چه واژه ها... چه دنیاهایی پرپر شد...
قبل اینکه چشمت رو باز کنی و ببینی صبح شده... بزار رول مرد خوب مُرده رو توی آخرین خواب شبونه ـت داشته باشم... قول میدم بهترین رول ـم رو ایفا کنم...
چیزنوشت: زندگی گه لعنتی به من یاد داد... از دست بدم اونهایی رو که عاشقونه دوستشون دارم... که از دست بدم... که فراموشم کنن... که ازم دور شن... همه ی همشون... حالا اما... قبل اینکه دو تا آس ـش رو نشونم بده و باخت ـم رو به رخم بکشه... خودم کنار میکشم... کنار میکشم که بُردنش کمرم رو تا نکنه... که تیر خلاص رو خودم تو سرم خالی میکنم... که میزارم و میرم قبل اینکه بزارن و برن...
چیزنوشت2: باس یادم بمونه... وقتی تو زندگی کسی جایی نداری... بهتره ردت رو بگیری و دور شی...
چیزنوشت3: سیگار میخوای چیکار آخه؟؟؟ منو اسموک کن... هـه...
آهای... ببین... میخندم... اما...
خـَســتمـِـه... بـَـسَـمـِـه... دیگـــه... بـَـسَـمـِـه...
پــــوفـــــــــــ ...
چیزنوشت: بگیر... گوش کن... همین جوری... الکی... پلی که کردی... بعد بخون...
http://parsaspace.com/files/4618194884/?c=877
نمیفهمم... چرا آخر همه ی قصه های خط خطی ـه لعنتی... یه مَرده و یه جــاده که هر چی میره ته نمیکشه...
نمیدونم... چشمام دنبال چی میگردن... پرم از یه عالمه تردید... تید... ترد... ید...
اینکه تو فکرم چی میگذره اصلن مهم نی... اینکه ته تهش هم چی میشه بازم مهم نی... مهم اینه که از دست رفت... از دست دادیمش...
چیزنوشت به یه آدم خاص: منم دقیقن... دقیقن همون جوریم که تو هستی... مقیاس زیاد و کمش دستم نی... اما عینن همون ریختی...
چیزنوشت2: بعضی وقتا قصه ته میکشه اما جاده نه... بعضی وقتای لعنتی جاده ته میکشه اما بغض نه... لعنت...
چیزنوشت3: نگو شکستی... نگو بُریدی... منم مث تو دلم گرفته...
این منم... من ـه احمق...
خفه شد... مُرد... مُرد... مُرد...
لعنت به تو... لعنت به تو...
چیزنوشت: یه روز به خودت میای میبینی کل زندگیت رو باختی... اون روز من امروز بود...
چیزنوشت به آدم خاص: حس و حالم خوش نیس... همه چی داغونه... از الان تا آخر عمر... گوش کن لعنتی...
آخر کاره...
سرم رو به عقب، عقبه عقب خم میکنم... انقدر عقب که پوست گلوم صافه صاف میشه.............................. یه آهــــــــــــــــ با صدای بلند و بعد خودم رو خالی میکنم... خالیه خالی...
تنم سرد و بی حسه و عرق سرد نشسته روی تمام تنم... رون هام از شدت ضعف میلرزن...
از آرنج تا نوک انگشتای دست و از زانو تا نوک انگشتای پاهام خواب رفته...
از روش بلند میشم و کنارش دراز میکشم... نگاش میکنم که چطوری بی جون کنارم خوابیده... از لبخندی که روی لباش نشست اون لحظه آخر من هم لبخند میزنم... خوب یادمه که با چه سختی این همه سال من رو با خودش حمل کرد... بالاخره از این کالبد رها شدم...
میگن روح هر جای بخواد میتونه بره... امتحانش میکنم... از جام بلند میشم و پرواز میکنم... از این بالا به کالبد قدیمی و غرق به خون ـم، خط عمیق روی شاهرگ و تیغی که یه گوشه افتاده نگاه میکنم... یادم میاد که چطور سرش رو به عقب خم کرد و با یه لبخند تیغ رو روی گردنش کشید و آخر یه آهــــــــــــــــ با صدای بلند...............
سالروز به دنیا اومدنمه... تبریک بی تبریک... اما بعضی ها یه چیزایی گفتن که موندگار میشه اینجا... از الان تا همیشه... تا کی؟؟؟ تا همیشه...
مهناز میگه: لبهایت طعم سیگار میداد! و من میدانستم که تو سیگار نمیکشی..
یه بغل رز سپید هول می دم تو بغلت... با لبخندی به گشادی صورتم...
تولدت به اندازه ی 27 بار مبارک آسمون...
بلانش دوبوآ میگه: فکر می کردم مردی با این همه گلوله در سینه گریخته است و گوشه ای در آسمان خاکستری سیگار دود می کند ... چه بزرگ اشتباهی. مرد با پاهایی چسبیده به زمین و سیگاری خاموش، به گلوله های رها شده در تاریکی می نگرد ...
شبنم میگه: روزها ارغوانی تر از اونن که سفید ببینمشون.
صابر میگه: زندگی کوتاهه آرمان . باید خوشحال باشی . هیچ چیزی اونقدر ارزش نداره که بخوای واسش ناراحت بشی.
باید عاشق بود و از لحظه به لحظهی زندگی لذت برد.
دنیا دنیا چیزایِ خوب برات آرزو میکنم .
تولدت مبارک
شاسوسامیگه: هم آغوشی ای نازک در شب مکاشفه و ژرفایی داغ.داغ از تن.داغ از عشق داغ ازشهوت حتی!مشتی سلول.تنها...گرد وجودی میچرخند. 9460روزپیش بود یادت هست؟!تکان میخوردی گاهی درحبابی پرخون وآب و گرم. برگردبه همان باغ سیب به همان آغوش برگرد میان همان حباب همان وجود...برس به اوج به عروج به فوج...به نقطه ی تلاقی تو ونگاه و پل!نیا که اینجا تنها بال هایت را میگیرندودلتنگی میدهند،اینجا معاملات تنها ضررند وبس!جان،عشق،آزادی میگیرند...تنفروغربت میدهند!ازهمان دردی که متولد شدی نفهمیدی؟
آنا میگه:
ساده و صمیمی
سرد و تلخ
داغ و ژرف
گوارای وجود
معجونی که تویی
راحیل میگه: دلکم ، من نمیدانم چرا حرفهایم تمام شده است ، جوری که انگار مغزم بوی کپک میدهد. نمیدانم شاید انقضای سلولهای خاکستریم پیش از تمام شده اند و من نمیدانم چه بگویم. از من خورده نگیر ...این روزها احساس میکنم کودکی ۲ ساله ام که حرف زدن بلد نیستم. به چشمهایم نگاه کن. تمام حرفهایم را برایت نوشتم...بخوان...با صدای بلند بخوان....
لیــلیمیگه: دلمردگی ِ این خرداد ما را کشت
اما ...
امشب ، از آن ِ ماست
با میلادت ... از نو زنده میشویم
من اینجایم
با اعصابم بر آتش ِ این سیگار
تو اما ...
دستانت در تنهاییت یخ می زنند
باشد که در خرداد ِ بعد ... در میلاد ِ بعد ... تنها نباشی و نباشم !
جور ِ دیگر باید رقم میخورد این روز!
امروز ِ ما را چه شد !؟
من به کجا رسیدم از تو ؟
بیهوده است ایستادگی بر این اندیشه های سرد
اشک بر چشمان چیره شد
و نشان خنجر بر پوست غالب آمد
باشد که فراموش کنی
باشد که فراموش کنم
دلمردگی ِ این خرداد ما را کشت
اما ...
امشب ، از آن ِ ماست
خاکستر میگه: با چند تا تکون شدید پوسته ی خشک شده رو با صدای قرچ قرچ میشکافم... میزنم بیرون از پیله سرخ... نور پر میشه تو چشام و کور میشم همین اول کاری... خوش اومدم... هـه... خوش اومدم؟؟؟
چیزنوشت 1: جای نوشته های پویان و چند نفر دیگه اینجا خالی خواهد ماند... تا کی؟ تا همیشه...
چیزنوشت2: واسه درد میل گفتن و سکوت... واسه لحظه های مرگ شمع و فوت... یه توهم توی لمس زندگی... یه تولد توی اوج خستگی...
توی حجم کم نور نشستم و خیره به سیاهی مطلق اطرافم... نور زرد و ضعیف بالای سرمه که فقط دورم رو روشن میکنه و سایه ـم رو نقاشی میکنه کف زمین ... جیغ ـه سکوت کر میکنه گوش لعنتی ـم رو... سیگار روی لبم نیس... اما تلخیه بوی دودش گلوم رو خراش میده و وارد ریه هام میشه... خس خس میکنه سینم و جمع میشه خلط ته گلوم...
نگام میوفته به یه عالمه خط روی پوست تنم... این که هر کدومش واسه چی نقش بسته روی تنم رو یادم نیس... اما نگاه به هر کدومشون یه دردی رو یادم میارن...
انگشتم رو روی یکی از خط ها میزارم... انگشتم توی تنم فرو میره... انگار که با یه جسم داغ روی چیزی زده باشن از جا انگشت روی تنم دود بلند میشه... فکری مثل یه زالو میخزه تو مغزم و نگاهم به جلو خیره میمونه... دستم رو میزارم روی تنم و بازم دستم تا مچ فرو میره تو تنم و دود از جاش بلند میشه... لبخند تلخی میشینه رو لبام ... یه تکون شدید به خودم میدم و با بهت به تنم نگاه میکنم که چطور داره از بین میره... تنم از دود ساخته شده و خیلی آروم دود به اطراف حرکت میکنه و از جرم تنم کثر میشه... سبکی رو بیشتر از قبل حس میکنم...
چیزنوشت: وقتی به خودم میام... دود، حجم کم نور رو پر کرده و منم یه انرژی آزادم که منتظر یه کالبد جدیدم... یه کالبد جدید... یه زندگی جدید... یه جای جدید...
چیزنوشت 2: آدم ها... آدم ها رو... زود میفروشن... خیلی زود... هـه...
بس که دل داغ داره...
واسادم بین یه عالمه آدم... همه ی چشا بهم خیره موندن و منتظر... سکوت کردن و فقط نگاه میکنن... شروع میکنم به حرف زدن... حرف زدن و حرف زدن... مدام و بدون توقف... انقدر ادامه میدم تا به خودم میام و میبینم کسی چیزی از حرفام نفهمیده... این رو از چشماشون میشه فهمید... قلبم داره از تو سینم کنده میشه... یه عالم حرف روش سنگینی میکنه و میخواد بزنه بیرون... دست میکنم از تو کوله ـم یه برگه در میارم و شروع میکنم به نوشتن... نوشتن حرفایی که تو دلم سنگینی میکنن... مینویسم تا نشون بدم بشون تا بخونن و بفهمن منو... اما...
انگار هیچ کسی بلد نیست این نوشته ها رو بخونه... این رو از چشماشون میشه فهمید...
درد با خون از چشمام و بینی ـم جاری میشه... دست میندازم تو چشمام و از حدقه در میارم... پنجه هامو میندازم رو پوست گلوم... با فشار انگشتام، پوست گلومو پاره میکنم... خون و حرفام بیرون میزنن از حنجره ـم... حرفها از خونم جدا میشن و غباری از حرف تو فضای اطراف پراکنده میشن... آروم و خیلی آروم به اطراف حرکت میکنن... آروم و خیلی آروم روی زمین افتادم و هر از گاهی یه رعشه توی تن بی جونم میوفته...
چیزنوشت: هـه... میدونم که چیزی از حرفام نفهمیدی... این رو از چشات میشه فهمید...
چیزنوشت2: پلنگ زخمی از شاهین نجفی رو حتمن... حتمنه حتمن گوش بدید...
سرما خوردم... سرپا... خوردم...
خوب شدم... آبریزش بینی دارم هنو...
اوم... سری آخری که رفتم فین کردم یه اتفاق جالب افتاد...
مغزم هم از بینیم ریخت تو دستشویی...
یه کمی خون هم قاطیش بود...
به سختی تونستم آب بریزم که بره پایین...
چیزنوشت: حداقلش اینه که سرم یه مقداری سبک شد...
چیزنوشت2: باور دارم که این اتفاق افتاده... اما تو باور نکن... اوهوم... حال ما خوب است... اما تو باور نکن...
شاد زی...
شبه... اما...
زرد و سرخ و داغ... به داغی چشمامو شایدم بیشتر... که با همین چشمام خیره شدم بهش... به داغیه لبهام و شایدم بیشتر... که میخوام با همین لبها بوسه بزنم به تنش... به داغیه درونم و شایدم بیشتر... که دوس دارم تمام نا تمامش رو تو آغوشم بکشم... آتیشو میگم...
صداش با صدای باد قاطی میشه و گرماش با سردی هوا و این همون چیزی ـه که جون میده با الکل میکس بشه و با یه پیک همشو بریزی تو حلقت... بریزی تو حلقت و یه قطره از گوشه لبت شره کنه و رد سرد و شایدم نقره ای روی پوستت باقی بزاره و بره به سمت نیستی...
شبه... اما...
زبونه میکشه از تو چشمام رد میشه و میشینه رو قلبم... داغم میکنه... داغ ـه داغ...
شبه... اما امشب منم و شب و این آتیشـــــــ... داغ شدنم از آتیشه یا از الکل نمیدونم... فقط میدونم امشب با باقیه شبا فرق داره...
زیاد حرف زدم و زیاده... اما... میخوام امشب تا صبح بشینم و رقص آتش رو نگاه کنم... شاید صبح، همیجا بتونی خاکستر رو پیدا کنی... خاکستر من یا آتیش چه فرقی میکنه...
چیزنوشت: شاید خاکستر برگشته باشه... شاید آره... شایدم نه...
این روزها هیچی جور نیس... همه چی یه جورایی گند و کثافتن... هم همه چی... هم همه آدمها... دونه دونه... تک تک... حالم از همه داره به هم میخوره... تک تک همه رو دارم خط میزنم... خط کشیدن دور تک تک آدم ها صدا نداره... درد داره... دردش هم مرگ داره... پشتم خط خطیه رسمن... بس که بلوف خوردم و تیزی... همینه که ته تهش اینطوری میشه... ته تهش طعم گه میده همه چی... میگیری که چی میگم...
چیزنوشت: نه فعلن حوصله بلاگ نوشتن دارم... نه دلیلی براش... شاید یه وقت دیگه... شاید آره... شایدم نه... شاد زی... بدرود...
نشستم روی این صندلی چوبی که جیرجیر صداش رو میشه از فاصله دور هم شنید...
قبل تر:
یک: حواسش جای دیگه پرته... دستش رو تو هوا حرکت میده و موهام رو میگیره تو مشتش... از روی تخت بلند میشم و دنبالش راه میوفتم... موهای من توی مشتش ـه... یه نگاه به صورتم میندازه و پرتم میکنه روی زمین...
دو: صداهای در هم و برهم به مرور، آروم میشه... نزدیکم میشه و با نوک پاهاش ضربه ی محکمی به پهلو ـم میزنه و میره...
سه: همون وسط تو دست و پا روی زمین افتادم... تا یکی سر میرسه و من رو از گردن تو دستش میگیره و بلندم میکنه... همراهش تا اتاق خواب میرم و تکیه میدم به دیواره ـیه کتابخونه... از همونجا میتونم ببینم که چطوری لباس هاشون رو در میارن و دو نفری میرن تو تخت... اما خستگی امون نمیده و پلک هام سنگینی میکنه...
چهار: با تکون شدید پلک هام رو باز میکنم و میبینم که تو هوا معلق پیج و تاب میخورم... حس سقوط آزاد لعنتی همه ی وجودم رو گرفته... هر لحظه با هر چرخشی تند به سطح زمین نزدیک میشم... اما قبل از برخورد با زمین یکی مثل یه ابرقهرمان من رو نجات میده... چشماش میوفته به صندلی چوبی که از همین دور میتونم حس کنم چه صدای جیرجیری میتونه داشته باشه....
پنج: یکی از دور نگاهم میکنه... تا میخواد خیز برداره به سمتم... بقیه صداش میکنن و به کل من رو یادش میره...
چیزنوشت: هر کسی سرش به کسی یا چیزی گرمه... اینطوریه که دیگه کسی یاد عروسک پارچه ای نمیوفته...
چیزنوشت٢: ت مثل تنهایی...
حکم آدمی رو دارم که پوستش براش تنگ باشه... پوستش داره شیار شیار باز میشه و خون با فشار میزنه بیرون... حکم اون آدمی که تو این حال داره روی یه صخره با سرعت میدوـه... خون تمام سر و صورتش رو گرفته و نمیزاره هیچ جایی رو ببینه... پاش رو یکی از صخره ها میسوره و به پایین سقوط میکنه...
چیزنوشت: تو حال سقوط... به همه جا چنگ میزنم که پایین تر نرم... اما...
از بالا یه عالمه پله رو میشه دید که پیچ خوردن و پایین رفتن... دیواری زرد ـه چرک که پله های خاکستری رو در آغوش کشیدن... پله هایی خاکستری که با دستگیره ای چوبی به هم وصل شدند... دستگیره ای چوبی به رنگ قهوه ای سوخته که با پایه های فلزی به پله ها کوبیده شدند... صدای پاهای خسته و سنگین یه نفر رو میشه شنید که داره از پله ها بالا میاد اما کسی تو راه پله ها دیده نمیشه... انگار دیر برای دیدن این صحنه رسیده باشی...
یه راه رو و با یه عالمه در میشه دید که در و دیوار و چهارچوب ها همگی رنگ سپید به تن دارن... صدای باز و بسته شدن یه در رو میشه شنید اما کسی رو نمیبینی که وارد هیچکدوم از در ها شده باشه... انگار که یا دیر برای دیدن این صحنه رسیده باشی یا آدم مورد نظر توی یه طبقه دیگه وارد یکی از در ها شده باشه...
از پله ها با قدم های سنگین و خسته بالا میام... از آخرین پله تا اتاقم چند قدم بیشتر نیست... صدای جیرجیر و بعد صدای بسته شدن آروم در، سکوت سنگینی رو به همه جا حاکم میکنه...
دستم رو روی کلید برق فشار میدم و نور زرد و کم جونی فضای اتاقم رو پر میکنه... نگاهی به رشته سیم های نازک لامپ آویزون به سقف میندازم که با خاموش و روشن شدن نامنظم و زجر آورش، اتاق رو مثل فیلم های قدیمی خاموش و روشن میکنه...
بارونی مشکیه خیس رو از تن در میارم و به چوبرخت چوبی آویزون میکنم...
زیر نور سپید دستشویی و صدای آبی که از شیر جاریه... در حال شستن دستها و خیره به درپوش چاه... که چطور خون و خونابه ها رو میبلعه و تو خودش فرو میبره...
موزیک فرانسوی آرومی رو پلی میکنم و روی صندلی چوبی، نشسته چشم هام رو میبندم و میخوابم...
قبل از به خواب رفتن آخرین چیزی که از ذهن خسته ام میگذره دو تا جمله ـست: اینم یکی دیگه... فردا کیو بکشم؟؟؟