۱۳٩۳/۸/٢٧
کلبه...
یه چراغ نفتی که وقتی روشنه دود میکنه و انگار یه نخ مشکی از جایی که شعله تموم میشه تا یه جاهایی نرسیده به سقف کشیده شده و همون جاها تکه تکه میشه و توی هوا حل میشه... چراغی که با گذشت زمان سقف بالای سرش رو به شکل یه بیضی محو، سیاه کرده...
یه آینه ی ترک خورده ی زنگار گرفته به شکل دایره، درون یه قاب فلزی که دورش نقش و نگارهای نامفهومی داره و تکیه زده به دیوار... 
یه کتاب کوچیک و کم حجم با برگه های زرد شده و خمیده... 
یه تپانچه ی کهنه با دسته ی چوبی ترک خورده... یه تپانچه که شاید... فقط شاید از روی خستگی و کهولت تیرش خطا بره اما قدرت آتیش اش هنوزم مث روز اوله... 
همه اینها روی یه تاقچه ی کاهگلی داخل یه کلبه ی چوبی کهنه، کنار یه دریاچه ی کوچیک توی دل یه جنگلن... یه جنگل که به هییییچ شهری راه نداره... 
مرد ساکن کلبه گهگاهی از کلبه میزنه بیرون و روزها به کلبه بر نمیگرده... اما وقتی برگشت، میشینه روی صندلی راک دست سازش... فکر میکنه...  فکر میکنه... فکر میکنه... تا اینکه صدای شلیک تپانچه همراه با نور زیاد فضای داخل و اطراف کلبه رو پر میکنه و بعد مرد ساکن کلبه در رو باز میکنه... نفس عمیقی میکشه... راهشو داخل جنگل پیش میگیره و لای ختا گم میشه...
چیزنوشت: من... همون مرد ساکن کلبه م... همون که آدما رو تو خودم میکُشم...
۱۳٩۳/۸/٢۳
سرشت

تازه داشت شکل میگرفت... هر کی یه کاری میکرد و بیشتریا مشغول پچ پچ و زیر گوشی حرف زدن بودن... ابلیس مثل همیشه به همه چی مشکوک بود... روی یه سکوی تو ارتفاع بلند نشسته بود و دست میکشید رو بالهای مشکیش...

هنوز خیلی کار داشت... هنوز کلی میشد روش کار کرد... میشد بهتر و بهتر و بهتر شه... روش کم کار نشده بودااا... نه... اما خعلی دیگه کار داشت... خعلی...

خدای پیر و خسته با دستای لرزون داشت تیکه تیکه گل ها رو ورز میداد و میچسبوندش به حجم اصلی... اما خسته بود... دیگه حوصله نداشت... وقت خوردن فیرینی ش هم بود... ‌آخه میدونی؟؟؟ خوردن فیرینی رو به همه کار ارجح میدونست... همیشه هم همینطور بود... 

با دستای گلی پاشد که از کارگاه بره بیرون... یه فرشته براش آب آورد که دستاشو بشوره... اما زد زیر کاسه و آب رو برگردوند... صدای افتادن کاسه ی فلزی توی کارگاه همه رو ساکت کرد...

همیشه موقع خوردن فیرینی یه مقدار هم روی ریشای سفیدش میریخت... آخه میدونی؟؟؟ خدای پیر و خسته بود با دستای لرزون...

کمی گذشت... و جبرائیل آروم به سمت حجم قدم برداشت... بهش نزدیک شد و نگاهش کرد... نگاهش کرد و فکری توی سرش جرقه زد... سرش رو چرخوند و با لبخند تلخ و زهرآلود نگاهی به ابلیس کرد... ابلیس فکر جبرائیل رو خوند... کسری از ثانیه جستی زد و بالهای مشکیش رو به هم زد و به سمت جبرائیل رفت تا منصرفش کنه... اما کار از کار گذشته بود... 

همه با بهت به حجم نگاه میکردن... حجم انگار که راه نفسش بسته شده باشه به یکباره با یه نفس عمیق بلند شد و شروع کرد به نفس نفس زدن...

ابلیس برای اینکه جلوی جبرائیل رو بگیره اون رو پرت کرده بود عقب... و حالا کمترین فاصله رو نصبت به بقیه با حجم داشت... ابلیس میدونست که اون حجم حالا حالاها کار داره... اما اون دیگه یه حجم نبود... اون زنده شده بود... یه موجود زنده ی جدید پر از نقص...

خدا که به کارگاه برگشت همه جلوی پاش تعظیم کردن... حتا جبرائیل... اما ابلیس بهت زده و خشمگین ایستاده بود و به خدا و موجود زنده نگاه میکرد... 

چیزنوشت ندارد...

۱۳٩۳/۸/۱٧
تشناب...

مغز آدمها رو شبیه یه چاه میبینم جدیدن... یه چاه پر از کثافت و بوی تعفن... یه چاه که هر چند وقت یه بار درش باز میشه و فوران میکنه و منو به گند میکشه... دهنشون هم حکم دهنه ی همون چاه رو داره... 

آدمها رو تحت فشار که بذاری میبینی چقد متعفن هستن...

دیگه هیچی نیستیم جز چاه های پر از کثافت... هیچی...

۱۳٩۳/۸/٧
مرد مرده

خیلی وختا دلم میخواد برم تو یه جنگل دور افتاده تو یه غار زندگی کنم و بین آدما نباشم... خیلی وختا هیچ حرفی با هیشکی ندارم و میخوام قد یه عمر سکوت کنم و سیگار لعنتیمو دود کنم... خیلی وختا آدما حالمو بد میکنن جوری که هیچی بهترم نمیکنه... من یه مرد ـه مرده ی متحرک لعنتی ام...

حال بد دلیل نمیخواد بچه... حال بد ینی حال تـ/ـخـ/ـمی ای که الان و همیشه دارم...

حال بد ینی به هر کـ/ـس و شری بخندی و تو یه لحظه ی بعدش لبخند یخ بزنه رو لبات...

حال بد ینی من... اگه کسی بپرسه چته، این مزخرفترین سوال دنیاس...

چیزنوشت: یه مرد مرده ی لعنتی که میخواد سعی کنه اینجا بنویسه... یه مرد مرده ی لعنتی که باید بنویسه... بایده بایده باید...

۱۳٩٢/۳/۱۳
آنکه نفهمیدیم مرد بود یا مرده بود...

آن مَـرد، مُـرد...

۱۳٩٢/٢/٢٧
خالی....

روی تخت نشستم... زمان رو نمیدونم... مکان رو هم نمیدونم... تنم سر شده... بدون کوچکترین حرکتی... بدون حتا پلک زدن... درونم پر از کلمه‌ـست... پر از حرف... پر از درد... 

هر چقدر سعی میکنم لبامو باز کنم و حرف بزنم نمیشه... انگار با یه نخ نامرییه لنتی دوخته شدن به هم... انگار عصب‌هاش کشته شدن و نمیتونم تکونشون بدم...

دلم میخواد یه چیزی بگم... حتا یه صدایی... نمیشد... هیچ جوره نمیشد...

فقط یه راه داشت... یه راه واسه خالی کردن خودم... واسه خالی کردن درونم...

تیغ رو برداشتمو کشیدم روی عرض‌ـه گردنم...

یه شیار رو گردنم باز شد... کلمه ها و دردها با فشار زیاد پاشید بیرون... فشارش انقدر زیاد بود که همه‌ی تنم شروع کرد به لرزیدن و تشنج کردن...

تو کسر دقیقه خالی شدم... خالیه خالی...

 هه..

چیزنوشت: یکی بهم میگف تو فقط سیاره‌ـتو اشتبا اومدی... هوم...

۱۳٩٢/۱/۳۱
کافه

کافه نسبتن خلوت بود... پشت میز چوبی ـه همیشگی نزدیک پنجره نشسته بودم و همینطوری که به اسپرسو ـم نگاه میکردم، پک های عمیقی به سیگارم میزدم... نور آفتاب پهن شده بود روی نیمی از میزم... یه روان نویس، چند برگ کاغذ، فندک و بسته ی سیگار به همراه زیرسیگاری و فنجون اسپرسو روی میزم بود....

درب کافه باز شد و یه غریبه از چارچوب در رد شد و اومد داخل کافه... نگاهی به اطراف کرد و مستقیم سمت میز من اومد... صندلی رو عقب کشید و نشست روش... شروع کرد به درد و دل کردن و حرف زدن... منم با دقت به همه ی حرفاش گوش دادم...

حرفاش که تموم شد... بلند شد و بدون اینکه صندلی رو سرجاش بذاره از کافه زد بیرون...

زمانی نگذشت که نفر بعدی وارد شد و درست مثل قبلی همون کارها رو تکرار کرد... 

تو چند ساعتی که اونجا بودم این وضعیت زیاد تکرار شد... هر کس اومد و نشست و درد و دل کرد و رفت...

یادمه آخرین نفری که رفت... منتظر بعدی موندم... اما انگار آخریش بود...

سرم رو به چپ و راست محکم و سریع چرخوندم تا استخونام صدا بدن... روی میز یه نوشته کندم و از کافه خارج شدم...

آها... روی میز نوشتم: منو بغل کن.........

۱۳٩۱/۱٢/۳٠
عید سپید...
نو میشه؟؟؟ گیریم نو میشه...

فیتیله رو میکشیم پایین... پرچمو میکشیم بالا...

سیســـ... صدات در نیاد... عر نزن... شعر نگو...

در گوشم میگم: میتونی عوض کن و بساز... نمیتونی خفه شو و بسوز...

من واسه این کارا رو این زمین پا نذاشتم... اگه اینه، عطاش به لقاش...

چی میخواستم بگم؟؟؟ آها... هر چی که براتون نو میشه، سپید...

شاد زی، مهر افزون...

 
۱۳٩۱/۱۱/۱٤
ف الف کاف...

رد دادم بس که درد دارم...

۱۳٩۱/۱۱/٦
پریود...

باز میکنم... میسوزن... خیس میشن... چشامو میگم... میمالمشون با پنجه هام...

انگاری که کثیفه... تاریکه... هوا رو میگم... تقریبن چیزی دیده نمیشه...

بلند میشم و میتکونم گرد و خاک ـو از روی لباسام... (حـ)ـوا سرده... چند قدم چپ و راست بر میدارم تا تعادلم حفظ شه... راه میوفتم به سمت چن تا نوری که از آبادی سوسو میزنه...

پلک به هم زدن میرسم نزدیک آبادی... پلک به هم میزنم میرسم جلوی خونه ـم... میپرم تو چاله و دراز میکشم...

تو ذهنم میچرخه که: هووووف... آخیش هیچ جا خونه ی آدم نمیشه...

چیزنوشت: چه خودم... چه روحم... هر جا که باشم...خسته باشم، میخوابم...

چیزنوشت۲: تو این آبادی ـه متروکه، بوی تریاک میاد... بوخوووری میشه آدم... بوووخوری که بشی گُر میگیری... داغ میکنی و نمیدونی چطوری خودتو ار/ضـ/ـا کنی... با (خون)... با نوشتن... یا با صدای (تق تق)... هــه...

۱۳٩۱/۱٠/۱٦
حتا...

اینروزها... قتل عام کلمه ها کار من است... حتا دردها... حتا حرف ها... حتا...

 عـ/ـریان شو... شبیه مردی که از زن، تنها زنـ/ـانـ/ـگی اش را خواست و هیچ ندید... حتا اشک... حتا شک... حتا...

مَردی... ار/ضـ/ـا شو... شبیه سگ ماده ی ولگردی که نیازمند شریکی جـ/ـنـ/ـسی ـست و توان ندارد... حتا ایستادن... حتا دا/دن... حتا...

 بوی تند عرق میدهند... کلماتی که از جایی به غیر از مغز میایند... حتا گلو... حتا پهلو... حتا...

خیانت میکنند... افکارم به من... حتا قلمم... حتا قلبم... حتا...

دنبال چیزی نگرد... اینجا حتا چیزی وجود ندارد که پی اش بگردی... حتا... حتا... حتا...
چیزنوشت: لعنتی روزا فقط میگذرن، تموم نمیشن... (راننده تاکسی - مارتین اسکورسیزی)
۱۳٩۱/٩/۳٠
یلدات سپید...

امشب شب بلندیه... خیلی بلند.......

وقتی تنهایی و غم بشینه تو جـــــــــون آدم... اون وقته که یک دقیقه و یک هزار سال هیچ فرقی با هم ندارن.... هیـــــــــــــــچ فرقی...

اینو میگم واسه اونایی که درد دارن... واسه اونایی که کسی رو ندارن... واسه اونایی که تنهان... اینو میگم که خوب یادشون باشه...

امشب...

من...

به فکر تک تک ـتونم...

۱۳٩۱/۸/٢٥
بیست و پنج ـه هشت...

چیزنوشت: هامون - شـ/ـاهـ/ـین نـ/ـجفـ/ـی رو پلی کن و بخون...

     نه اشتباه نکن این یه شعر عاشقونه نیست......... تصور کن.......

یادمه تازه هوا رفته بود رو به سردی... سر که میچرخوندی و نگاه به درختا میکردی، تونالیته ی نارنجی بود که با روح و روانت بازی میکرد...

رعد و برقای گاه و بیگاه جوری بود که انگار خدا بعد از کشیدن سیگار بهمن ـش به سرفه افتاده باشه... میدونی؟؟؟ خداس دیگه... سرفه میکنه...

اما نمیدونم چرا هرچقدر صبر میکردیم ازون بارونای گاه و بیگاهی که همه حسات رو تر و تازه میکرد و آخرش یه غم دلنشینی میشوند روی دلت، نمیــــباریـــــد...

یادمه اول ـای صبح بود... سرم پایین بود و نگاهم به بند باز شده ی بوت قهوه ای چرمی ـه پـــــام که روی زمین کشیده و لش شده بود...

سرمو بالا آوردم و چشامو دوختم به ابرای سپید و خاکستریی که انگار دل پری داشتن... اما خجالت میکشیدن ببارن...

دست کردم توی جیب اورکت سبزی که تنم بود... آخرین نخ باقی مونده رو از توی پاکت سیگار در آوردم و با کبریت بیخطرم روشنش کردم...

به تهِ سیگار که رسیدم... قبل از اینکه طعم فیلترش بپیچه تو بینیم، صدای قدم های تند ـه یه نفر رو پشت سرم شنیدم... صدا رو با چشام دنبال کردم... پرستاری رو دیدم که لبخندی روی لبش بود و داشت با سرعت از پله های ساختمون پایین میرفت تا به حیاط برسه.......

سرمو چرخوندم دیویدم داخل ساختمون... با سرعت اتاق ها رو سرک میکشیدم و یکی بعد از دیگری ردشون میکردم...

طبقه ی اول... طبقه ی دوم... طبقه ی سوم... طبقه ی چهارم... فقط نفس های تند و همراه با خس خسم رو میتونستم بشنوم....

اتاقی که میخواستم رو درست وقتی پیدا کردم که رسیدم به آخرین اتاق، تو بالاترین طبقه ی ساختمون...

فقط چند قدم با در اتاق فاصله داشتم.... نگاهم به در بسته ی اتاق بود و همه ی فکرم درست بعد از اون در و داخل اتاق...

دستم رو بردم سمت دستگیره ی در... اما قبل از اینکه بهش دست بزنم... در باز شد...

با باز شدن در، نور خیره کننده یی از داخل اتاق به راهرو خزید... نوری که باعث شد چند ثانیه ای چشمام رو ببندم...

وقتی چشام به نور عادت کرد قدم داخل اتاق گذاشتم...

درست وسط آخرین و بزرگترین اتاق... یه تخت سپید بود و داخلش کودکی که لبخند شیرینی روی لب داشت و پاپیون پارچه ای روی سر... کودکی که با چشمای کاملن مشکی به من خیره شده بود و لبخند میزد...

چیزنوشت۲: اینکه چند ساعت اونجا ایستاده بودم و به کودک نگاه میکردم اصلن یادم نمیاد... تنها یادمه که وقتی از ساختمون اومدم بیرون آسمون داشت دوباره روشن میشد... اما اینبار... بارون پاییزی شروع به باریدن کرده بود..........

چیزنوشت۳: این پست... تقدیم به... تنها رفیق بغض جاده..........

۱۳٩۱/۸/۱٩
ترا...
بغض دارم...
.
.
.
.
.
.
چیزنوشت: به سلامتیه خنجری که از پشت میخوریم ولی چشمون رو به حقیقت باز میکنه...
 
۱۳٩۱/٧/۱٥
سلام ای غروب ـه غریبانه ی دل...

نوشتن... نوشتن... نوشتن... دیگه ار/ضام نمیکنه...

دود... دود... دود... دیگه ار/ضام نمیکنه...

هیچ... هیچ... هیچ... دیگه ار/ضام نمیکنه...

نشستم توی یه قایق پارویی... وسط دریایی که هر طرفشو نگاه میکنی هیچ چیز سفتی رو نمیبینی که پاتو روش بزاری... من و یه عالمه کاغذ نمدار... یه خودکار و یه فندک مشکی... یه پاکت سیگار نیمه خیس... چشم دوختم به پارویی که از قایق جدا شده و داره ازم دور میشه... و من هیچ تلاشی نمی کنم برای برگردوندنش...

تنها نکته ای آرامش بخش، صدای دریاست که البته با ابرهای تیره ی بالای سرم چندان هم خوشایند نیست...

اما تنها کاری که از دستم بر میاد... نوشتن و دود کردن ـه...

صدای رعد برقی بلند و خفه... که انگار از ته گلوی آسمون باشه... شنیده میشه... سرم رو بالا میگیرم و به ابرهای سیاه نگاه میکنم...

شاید این کلمه ها آخرین چیزهایی باشن که از ذهنم میگذرن...

بارون نم نم شروع میکنه به باریدن... میشه روی تنم حسش کنم و روی سطح آب تماشا...

بارون من رو یاد خیلی چیزها میندازه... ناخودآگاه بوی تریاک میپیچه زیر بینیم... (فلاشبک)...

وقتی به خودم اومدم زمانی گذشته و دریا دیگه اصلن آروم نیست... بارون شدید تر شده... تمام برگه های سپید و حتی اونهایی که توشون نوشته بودمو شناور روی آب میبینم... نوشته ها توی هم میرن و تبدیل به سیاهی میشن... سیاهی(فلاشبک)...

سکانس آخر: آسمون آفتابی ـه... پارو و برگه های تیکه پاره و سپید و خاکستری خیسی که به ساحل نشستن...

چیزنوشت: دنیا عوض شده... آدما... آدما... آدما هم عوض شدن... منم عوض شدم... حالا... نوشتن... دود... دیگه ار/ضام نیمکنه...

چیزنوشت 2: با این شرایط... دیگه بعید میدونم نیازی به این بلاگ هم باشه...

چیزنوشت 3: پسر بچه ای که تو ساحل با گریه فریاد میزنه: کمک... کمک... یه نفر اینجا افتاده...

هه... شاد زی...

۱۳٩۱/٧/۱۳
کفتارها...

کفتارها به انتظار نشسته اند... آخرین فریاد مرد نیمه جان را...

 

چیزنوشت: لیوان بعدی: قرص های حل شده در سم...

باور بکن از هیچ چی دیگر نمیترسم...

پشت سیاهی های دنیامان سیاهی بود...

..............................................................

۱۳٩۱/٧/۱٢
مردی به شکل هیچ....
هر چه میخواهی باش... 
من تنها یک هیچ بزرگم...
بدرود گفتنم را خوب به خاطرت بسپار...
یادت باشد... مرا... که صادقانه هایم را باورت ندانستی...
دنیا تمام شد... امروز آخر دنیایمان است...
و این من... مردی دست نیافتنی... و تنها...
چیزنوشت قدیمی: این پست رو به نثر تو نوشتم... وگرنه از نثر من کثافت میباره...
شاد زی...
۱۳٩۱/٧/۱۱
بوق ممتد...

یه روزی میشد دنیا رو با همه ی سختی هاش برای چند ساعت بزارم کنار و آروم بشم از یه عالمه حس خوب...

حالا دنیا من رو با همه ی دردهام میزاره کنار و میگه خلاص.....................

۱۳٩۱/٦/۱٦
لجنزار...

شده عین خوردن خیار بدون نمک... عین کشیدن سیگاری که بد روشن شده... عین سر کشیدن شیشه ی شیر یه هفته مونده... این روزامو میگم... 

نفس نمیشه کشید... نق نمیشه زد... حرف هم، نمیشه نـــزد...

حرف که نزنی غمباد میگیری... دق میکنی... میوفتی کنار خیابون... هیشکیم تف نمیندازه رو جنازت...

حرف که بزنی... میشی اسکندر خونخوار... چنگیز خونریز... 

اینا همه رو گفتم که بگم... که چشام سر میخوره روی پیچ و تاب کلمه ها... که کلمه ها خنجر میشن و میشینن پشتم... که کلمه ها تناب میشن و گره میشن تا به دار بکشن... کلاغ سیاه و یاغی قصه های کودکی رو...

خواستم کنار بیام... بگم باوش... شما ما رو گا***ی... که هیچی نگم... که فقط نگاه کنم و لبخند بزنم و بگم هـه...

دیدم نه... هیچی که نگی... فک میکنن دکترای حماقت از دانشگاه شریف داری...

فقط خواستم بدونی... بد... ناجور... مثل یه لجن... سیخ کردم برات...

پیچ و تاب بخوری... سرت رو با خودکار بیک... بیخ تا بیخ می برم...

چیزنوشت: تو اینو میگی دیگه؟؟؟ من یه گه ام دیگه... آره؟؟؟ 

باشه... من یه گه لعنتی ام... یه گه لعنتی ـه به تمام معنی...