۱۳۸٧/٥/٢٥
تلخه... بس که تلخه...

گه بگیرن کتاب زندگی رو که با یه غلط دیکته ایه توش، من میشم آدم بده داستان... نقش منفیه... منفوره... آشغاله... گه بزنن به هر چی که باعث این بد بختیه...  گه بزنن به هر چی تلاشه که تهش میخوره به در و دیوار... میخوره به بن بست...

چیزنوشت: چرا اینقدر تلخ؟؟؟ چرا اینقدر زهر مار؟؟؟ به نظرت چرا؟؟؟ چون مزه گه میده... چون این همه دود داره من رو هم خفه میکنه...

چیزنوشت٢: نگران

چیزنوشت٣: چشام بستست... جهانم شکل خوابه... عذابه... اضطرابه... اضطرابه... روبروم دیواری از مه... دیواری از سنگ... روبروم دیواری از مه... دیواری از سنـــــــــــــــــــگ...