۱۳۸٧/٦/۱۱
اُوِر دوز...

یه نیم پک به سیگار و بعد مزه مزه کردن اسپرسو... یه نگاه به چپ و راست و یه نگاه به نوشته های داخل کتاب... این که همه جا رو تار میبینم و حرکات رو آهسته، واسه این نیست که حالم بده... واسه اینه که حواسم به هیچ جایی نیست... این که دارم شر شر عرق میریزم واسه این نیست که هوا گرمه... واسه اینه که آدرنالین خونم زیادی کرده... واسه اینه که کلن من داغم... هات... این که تو این کافی شاپ شلوغ و پلوغ چیزی نمیشنوم، واسه این نیست که کر شدم... واسه اینه که دلم نمیخواد صدایی بشنوم... واسه اینه فقط صداهایی که دلم میخواد رو میشنوم... صدای سوختن توتون سیگار... صدای مزه مزه کردن اسپرسو... کتاب رو میبندم و حالا فقط صدای بسته شدن کتاب... جلد کتاب مشکیه... با یه نقش قرمز و نوشته های سپید... پلک میزنم و برای بار چندم اسم کتاب رو میخونم... باز پلک میزنم و سرم گیج میره... تعادلم رو از دست میدم و سرم محکم میخوره روی میزه...حالا فقط صدای برخورد سرم با میز... برخورد دستم با فنجان اسپرسو و افتادنش از روی میز... حالا فقط صدای شکستن فنجان.... حالا فقط حرکات آهسته ی مردمی که یا دارن سمت من میان یا دارن من رو نگاه میکنن... حالا فقط سیاهی میبینم... تو همین حال و هوا تنهای چیزی که یادمه و با خودم تکرارش میکنم، اسم اون کتابه... دست نوشته های یک قاتل... دست نوشته های یک قا... دست نوشته ه...  دست نوش... دس... حالا فقط صدای بوق ممتد دستگاه سنجش ضربان قلب...بیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب...

چیزنوشت: کتاب دست نوشته های یک قاتل... اثر دوست خیلی خوبم چاپ شده... پیشنهاد میکنم از دستش ندین... یه سر به این لینک بزنید...

http://pooyanojan.persianblog.ir

چیزنوشت ٢: شنیدم جدیدن سگ ها رو میگیرن و دار میزنن... کاش یکی پیدا میشد و خود این کفتار ها رو دار میزد...

چیزنوشت ٣: دارم میرم مسافرت... بر میگردم... میبینمتون... زیاد طول نمیکشه... خودتون رو آماده کنید...

شاد زی...