۱۳۸٧/٦/۳۱
این حال من بی توست...

انگار همین دیروز بود که می شنیدم:

من مثل یه برگم... بی تو رفیق مرگم...

و انگار همین دیشب بود که همخوانی میکردیم:

این حال من بی توست... دل داده تر از فرهاد... شوریده تر از مجنون...

و گیتار الکتریک مجازی را به دست میگرفتیم و شروع میکردیم به خواندن:

بی تو همه چی سخته... باید که تو هم باشی...

کجاست آن روزها؟؟؟ کجاست آن حس ها؟؟؟ کجاست آن علیرضا عصاری که حس را در وجودمان تزریق میکرد؟؟؟ و انگار او هم به فاک بزرگی رفته است...  و کجاست آن دوران خوش و بی خیالی؟؟؟

چیزنوشت: و امروز بعد از سالها هدفون در گوش... بدون آن گیتار الکتریک مجازی... و سمفونی درد را به گوش جان میسپاریم... و جیغ گیتارهای الکتریک روزگار، رعشه بر روح و روان می اندازد...

چیزنوشت٢: بغض غزلی، بی لب...