۱۳۸٧/٧/٩
پاییز...

انگشتام رو میزارم رو هم و فشار میدم که ازش یه عالمه ترق و توروق در بیاد... گردنم رو به پشت نیم دور میچرخونم که ازش یه عالمه ترق و توروق در بیاد... اینا واسه خاطر اینه که یه عالمه خستگیه تابستون رو بریزم تو جوب کنار خیابون... پاییز اومده... من ذاتن عاشق این فصلم... پاییز و بعدش زمستون... باد های خفن... بارون های باحال... اینجوریه که زندگی دوباره جون میگیره... اینجوریه که صبح با یه لبخند به خورشید زندگی رو شروع میکنم و بعد...