۱۳۸٦/۸/٢۸
دیالوگ...
این متنی که اینجا واستون مینویسم یه دیالوگ بین من و یه بنده خداییه... ببخشید اگه طولانیه... باشه اینجا تا اونهایی که سرشون رو مثل کبک کردن تو برف یه خرده به خودشون بیان...
اسامی رو متاسفانه نمیتونم بیارم... اما این قضیه تو یکی از دانشگاه های دخترونه دولتی تو تهران اتفاق افتاده... فکر کنم خودتون بتونید حدس بزنید کجا...
- چرا پایان نامتو نصفه ول کردی؟؟؟ تو که رشتت رو دوست داشتی... حداقل این پایان نامه رو تمومش میکردی... لیسانست رو میگرفتی...
- واقعن میخوای بدونی؟؟؟ باشه بهت میگم... با اینکه این همه طفره رفتم... اما الان دیگه بهت میگم...
من گرایشم رو عوض کرده بودم... وقتی خواستم برم پایان نامه رو بر دارم... گفتم با استاد *** میخوام بردارم... اونها میگفتن نمیشه... قضیه رو با استاد *** در میون گزاشتم... اون هم رفت و با همشون دعوا کرد... اون ها هم ناچار قبول کردن که من پایان نامه رو با استاد *** بردارم... اما وقتی رفتم تا همه چی رو باهاشون اوکی کنم... ازم یه چیزایی خواستن...
- ازت چی خواستن؟؟؟
- بهم گفتن اگه بخوای دفاع کنی، چند تا شرط داره که باید انجام بدی... گفتم چه شرطی... گفتن یک اینکه شایعه کنی با استاد *** رابطه نامشروع داشتی... دو اینکه زیر آب خانم +++ (ایشون یکی از بهترین و پرکارترین دانشجوهای اون دانشگاه بودن که کلی کار خارج از برنامه، و کلی هفته نامه و مجله دانشجویی زیر دستشون بود) رو بزنی... و چند تا کار دیگه که اونها زیاد مهم نبودن... شخصیت من به جهنم... من به استاد *** خیلی مدیون بودم... و همچنین خانم +++ دوست صمیمی منه... چیجوری میتونستم این حرف ها رو بزنم...
- یعنی هیچ راهی نداره؟؟؟
- نه... تعدادشون تو دانشگاه زیاده... و با استاد *** لج هستن... در ضمن شورایی که من باید در مقابلشون از پایان نامم دفاع کنم همینا هستن...
- رئیس دانشگاه چی؟؟؟
- یه بار رفتم باهاش صحبت کردم... اما هیچ فایده ای نداشت...
-یعنی رائیس دانشگاه هم؟؟؟
- ...
- خوب حالا باید چیکار کنی؟؟؟
- باید به معادل فوق دیپلم رضایت بدم...
- تو 4 سال برای لیسانس خوندی...
تو توی گرایش خودت بهترین بودی...
- آره، اما باید چیکار کرد... از اون زمان یک سال گذشته... و من دیگه نمیتونم از پایان نامم دفاع کنم...
- اما این خیلی ظلمه... یعنی تو باید بازیچه دست اونها بشی...
بهم نگاه سردی انداخت و با لبخند مسخره ای به آهستگی گفت... بیخیال...