۱۳۸٦/٩/٩
پی نویس...

دیروز صبح که میخواستم برم شرکت سوار مینی بوس شدم... همین جوری ایستاده بودم و هدفون تو گوش، داشتم مای ایمورتال رو گوش میدادم... سرم رو که بلند کردم دیدم.... یه دختر خانوم(به از شما ها نباشه) بسیار بسیار زیبا چند تا صندلی عقب تر از اونجایی که من وایساده بودم، نشسته و داره از پنجره بیرون رو نگاه میکنه...
تو دلم گفتم بیــــــــــــاه... عجب قیافیه ردیفی... چی میشد اگه من با این دوست بشم...
تو همین فکر بودم که یه هو سرش رو چرخوند به طرف من... یه نگاهی کرد و لبخند زد...
کف کرده بودم... تو دلم گفتم، شده... اما کاش سیصد میلیارد پول خواسته بودم...
به مقصد که رسیدیم اومدم از مینی بوس پیاده شم... آهسته گفت، من حساب کردم...
رفتم پایین و یه گپ مختصری با هم زدیم...
اما چه صفایی دارد شماره اشتباه دادن و سرکار گزاشتن دختر مردم...
نتیجه ی اخلاقی: وقتی حوصله ی یه مطلبی نباشه... اگه اون مطلب سیصد میلیارد پول هم باشه... باز هم خودت خواسته یا ناخواسته بهش جفتک میندازی...
نتیجه ی اخلاقی 2: صفای اون سیصد میلیون یه طرف، صفای این صد و بیست و پنج تومن، کرایه مینی بوس هم یه طرف...
نتیجه ی اخلاقی 3: خسته شدیم بس که دیدیم و شنیدیم همیشه دخترها پسرها رو اینجوری سرکار میزارن... همیشه شعبون... یه بار هم رمضون...
نتیجه ی اخلاقی 4: من همش 4 تا دونه پاراگراف نوشتم... دیگه چه نتیجه ی اخلاقی میخوای بگیری؟؟؟
-------------------------------------------
پی نویس: بهترم...