۱۳۸٦/٩/٢٠
فال قهوه...

پی اسم تو میگشتم... ته یه فنجون خالی...
دنبال یه طرح تازه... یه تبسم خیالی...
فنجونهای لب پریده... قهوه های نیمه خورده...
من و عشقی که واسه همیشه مرده...
دل به عشق تو سپرده...
......
فال تو رنگ فریب و گریه های عاشقونست...
فال من طنین آخرین ترانست...
رنگ قهوه ای چشمات... رنگ خوابه...
که تا شهر بی نهایت من رو برده...
اونجا که آخر عشقه... اونجا که مرز سرابه...
------------------------------------------------
چیز نوشت: بعد از این همه مدت... بعد از این همه که خودم رو با چیزهای دیگه سرگرم کردم... بازم یادش افتادم... از اولم چیزی بین ما نبود... حالا هم نیست... یه زمانی خودم رو سرزنش میکردم که چرا نمیتونم بهش حرفی بزنم... اما من... الان اینجام... حالا... حداقل... میتونم فریاد بزنم... با تمام وجود... که... تمام سعی خودم رو کردم... خود لعنتیش نخواست... و من موندم و این آخرین جمله ای که بهش گفتم... صلاح مملکت خویش، خسروان دانند...
چیز نوشت بعدی: چند وقتیه خرابم... ببخش که بهت سر نزدم... میدونم که درک میکنی... به زودی میام پیشت...
چیز نوشت آخر: تو به جای من... شاد زی...