۱۳۸٧/۱/۱
پایکوبی...

این روزهای آخر سال و بوی عیدی، بوی توت، بوی کاغذ رنگیه فرهاد...  سخت خودم میکشم تا امسال به ته برسه و رسید... از خستگی سال پیش گفتن دیگه بسه رفیق... سال نو و خستگی نو... باید سعی کنم... باید سعی کنیم خستگی رو بیخیال بشیم... چهل روز کم و بیش گذشته... اما من همونی بودم که هستم... بدون هیچ تغییری... بدون هیچ بالا یا پایینی... این فکرها... همون فکرهای سال پیشه... با اینها زندگیمو سر میکنم... با اینها خستگیمو در میکنم...

پریدن از روی آتیش و بازیهای چهارشنبه ی سرخ کار من نیست... من همیشه زردیمو میدم به سیگار و سرخیش رو با تمام وجود به داخل میکشم... اما اگه فکر میکنی این چیزی که از ریه هام بیرون میاد دوده... سخت در اشتباهی و این از آماتور بودنته... قبلن گفتم... باز هم میگم... حرفه ای عمل کن...

حرف از سفره هفت سین زدن هم کار من نیست... سفره هفت سین دل من، فقط و فقط یه سین داره... سیگار... دلیلش هم اینه... چون میسوزه و خاکستر میشه...

بگم چیزی واسه گفتن ندارم، دروغ گفتم... پس اینم باشه واسه دروغ سیزدهت و بدون من پیشدستی کردم...

دنبال خودم گشتن فقط بهانه بود... راستش میخواستم خودم رو گم کنم... گم کنم که یه چیزهایی از یادم بره... نشد... نشد که نشد... ته تهش... آخر آخرش... هیچی غیر از سردرگمی برام نداشت... ایندفعه غیبتم انقدر طولانی نمیشه... زودی میام پیشت، رفیق...

آهای یارو که الان داری اینجا رو میخونی... جغد کور صادق خان هدایت از بینا تر بود... میگیری که چی میگم...

سپاس از همگی و همگی... به خاطر لطفهاتون... و سپاس و سپاس...

این روزها دارم به قاتل بودن فکر میکنم... یه روزی بالاخره یکی رو میکشم... یه روزی بالاخره انتقام همه این بدبختی ها رو سر یه نفر خالی میکنم... یه قسمتی از تکست عرفان خواننده رپ رو با دخل و تصرف میزارم اینجا... سخت در مورد من صدق میکنه...

هنوز خون رو چنگم و بدنم میلرزه... بدون قتل کار ساده ایه اگه بیارزه...

گفتی مقدمه... اینم مقدمه و متن نتیجه... حالا دیگه شکی نمونده... میدونی کلمه به کلمه خط به خط از کجا اومده... مثل اکثریت نمیگم که گفته باشم... میگم که بدونی غیر از تقلید راه های دیگه ای هم بازن... نمیخوام مثل جماعت بت پرست رو نوشت یه مشت دلقک دیگه شم که کسی خوشش بیاد... من... هر چی با حس بیاد میگم... اگه نمیتونی و نمی بینی و نمیکنی این ضعف تو... همه چی یکنواخت... شب ها تو خوابی و صبح ها تو رویا... عقده سنگینه... نه؟؟؟ اگه غیر اون که صاف جلوته نمی بینی که کوری... اگه هم غیر شیش و هشت چیزی نمیشنوی که کری... اگه می بینی و میشنوی و هنوز خفه ای که لالی... دیگه میکروفن واسه چی...

حالا که بیشتر فکر میکنم... به نظرم میاد نوشتن این همه اراجیف برای گفتن اون جمله آخر کار بیهوده ایه... کسی که بخواد، میفهمه... کسی هم که نخواد... ولش کن... راستی... شب... زیر بارون... من و تو... تنهای تنها... بی غل و قش... با یه شاخه گل... اومده بودم چی بگم؟؟؟ آها... سال نو مبارک...