۱۳۸٦/٧/۱٢
شکوه...(زیر واو، کسره داره)

میدونی... اگه بخوای هم نمیشه... یعنی نه که نشه... باید به چیز عظما بری تا بشه...
چقدر اینجا پر شده از این فنچول منچول ها... این روزها بلاگ هر ننه قمری رو باز میکردم... پر بود از این اراجیف که: بچه ها بیاید به مولا علیمون چیز بدیم... بچه همین یکی دو شبه که میتونیم چیز کنیم... بچه ها معلوم نیست سال دیگه ما زنده باشیم پس بیاید امشب واسه روح چیز فلانی چیز کنیم...
خیلی کم تو تلویزیون و رادیو از این جور خزعبلات میشنویم... این بلاگها هم که دیگه مسخرش رو در آوردن... من موندم پس این همه دختر پسری که تو خیابون به هم ادا اطوار میان، کیا هستن... نمیدونم این همه آدمی که با هم بلوتوث بازی میکنن، پس کجان...
 چقدر دلم لک زده واسه اون بلاگ نویسهای قدیمی... آخ که چقدر دلم تنگ شده واسه اون نوشته هایی که وقتی میخوندیشون مو به تنت سیخ میشد و پیش خودت میگفتی بابا اینا دیگه کی هستن... یه جورایی، نمیدونم، هیچی سر جاش نیست...
دیگه قدیمیا نمینویسن یا اگه مینویسن... دیگه واسه کسی دل و دماغ نمونده... به کی میشه شکایت کرد...