۱۳۸٧/٤/٢۳
بغض...

نیست... ندارم... شکایتی ندارم... همینه... تا بوده همین بوده، همیشه... باید در بیاری و بشاشی به این رفاقتها... خوش بود دلم از این که صداشون کنم رفیق... خوش بود دلم که حس کنم میشه روشون حساب کرد... میشه بهشون تکیه کرد... دیگه بوی گه میدن این رفاقتها... بوی شاش میدن... امروز خبر ازدواج یکی دیگه از به اصطلاح رفیقهام رو شنیدم... این دومین به اصطلاح رفیقی بود که خبر ازدواجش رو یکی دیگه از بچه ها بهم داد... این رفاقت هم به فاک رفت... فقط مونده یکی... یکی که فکر میکنم رفیقمه... تا حالا واسم کم نزاشته... دمش گرم... اما اونم رفیق نیست... دردم از اینه که حتی زنگ نزد بگه فلانی، من دارم دوماد میشم... خواست به حرمت نون و نمکی که خوردیم، تو هم بدونی... دردم از اینه که... دردم اینه... دردم درد بی درمونه... دلم لک زده واسه یه مرد... واسه یه رفاقت، تا ته خط... واسه یکی که بشه بهش تکیه کرد... واسه کسی که باهات دست بده و بگه تا آخرش هستم... تا ته خط... قسم به پیمان خون... قسم به بغض یه مرد... قسم به سرخیه شراب... تا ابد...

چیزنوشت: کاش میشد تو ببینی من اینجا چه تنهام... دارم آروم آروم مرگ رو به جون میخرم... میرم، جای من اینجا نیست... میرم جایی که دریا نیست...

شاد زی...

armando3380@yahoo.com