خالی....

روی تخت نشستم... زمان رو نمیدونم... مکان رو هم نمیدونم... تنم سر شده... بدون کوچکترین حرکتی... بدون حتا پلک زدن... درونم پر از کلمه‌ـست... پر از حرف... پر از درد... 

هر چقدر سعی میکنم لبامو باز کنم و حرف بزنم نمیشه... انگار با یه نخ نامرییه لنتی دوخته شدن به هم... انگار عصب‌هاش کشته شدن و نمیتونم تکونشون بدم...

دلم میخواد یه چیزی بگم... حتا یه صدایی... نمیشد... هیچ جوره نمیشد...

فقط یه راه داشت... یه راه واسه خالی کردن خودم... واسه خالی کردن درونم...

تیغ رو برداشتمو کشیدم روی عرض‌ـه گردنم...

یه شیار رو گردنم باز شد... کلمه ها و دردها با فشار زیاد پاشید بیرون... فشارش انقدر زیاد بود که همه‌ی تنم شروع کرد به لرزیدن و تشنج کردن...

تو کسر دقیقه خالی شدم... خالیه خالی...

 هه..

چیزنوشت: یکی بهم میگف تو فقط سیاره‌ـتو اشتبا اومدی... هوم...

/ 32 نظر / 37 بازدید
نمایش نظرات قبلی
sicil

aliiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii bud;)

سیگار.دخترم

سیگار میخوام

دالکاف

حفره های مرموز.............! ......... درود برای شما آرزوی پیروزی دارم... گرامی

كنتراست

فونتتو بزرگتر كن كور شدم پسر

ghazal

[گل]

افسانه

سلام.حستو با تمام وجود درک کردم.فقط نمیدونم علت داشتن همچین حسی چیه؟ بی عرضگی خودمان باعث همچین حسی میشه ایا یا خیال پردازیمون یا هزار تا یای دیگر که خودمون بی خبریم ازش! واقعا زجراوره...

عروس دریا(ملودی)

اینجــــــــا آرامگاه بغض هــ ـای کهنه است... لطفـ ــا کمی سکوت..!! که اگر بیدار شوند نفــ ــــ ـس گیرند لعنتــــــ ـــی ها...

المیرا

گوش کن صدای باد نیست صدای ویرانی من است فرو ریخته ام

بهمن واسپرسو

سالار نمیخوای چیز جدیدی بیاری تو وب یه سال همینطوره یه چیز جدید بزار