سراب...

سرابه هر چی که دیدم... سرابه همیشه سراب...
شبی رو یادمه که یکی رفت تا ماه رو بگیره... اون شب ماه کامل بود... ماه کامل نقره‌ای... نفهمیدم گرفت یا که نه آخرش... این شد که یه شب پا شدم کوله‌مو برداشتم راه افتادم تا برم و ماه رو بگیرم... اون شب اما هوا ابری بود... سکوت نبود... صدا میومد... صداهای زیاد... تهش نفهمیدم راه رو گم کردم یا که چی... اما اینجایی که هستم دیگه ماه نداره... از دور همه چی رو میبینم اما وقتی نزدیکش میشم محو میشه... به هر طرف که میرم همه چی همینجوره... سرابه هر چی که دیدم... سرابه همیشه سراب...

 
 
 
/ 1 نظر / 113 بازدید
kalaghesepid

تنها سراب از حجم تنهایی ام می کاهد، سراب ای منفور دوست داشتنی ...!