لکه... بخش پنجم...

چیزنوشت: اگه قبلیها رو نخوندین... لازم نیست زحمت خوندن این رو هم بکشین...

لکه... قسمت پنجم... بیداری...

سرم رو فشار میدم تو بالش تا بتونم تو این سر و صدا بخوابم... سخته اما شدنی... دکترها بهمون یاد دادن اگه نتونستیم بخوابیم تا بینهایت بشمریم... ترتیب و ریتم اعداد مهم نیست... فقط مهم شمردنه...١٢، ٢۵، ٣، ٩، ٢۴، ١٧، ٢٣... به ١٨۶٩١ که میرســــــــم...

این روزا بیشتر از روزهای دیگه اعصابم به هم ریخته... دیشب یکی خبر مرگ خواهرم رو برام آورد... میگفت خودکشی کرده... خبر رو که بهم گفتن... مثل گاو تو چشماش ذل زدم و نگاهش کردم...

آخرین باری که خواهرم اومد به دیدنم، من خودم رو به خواب زده بودم و اون فکر میکرد که خوابم... شروع کرد به درد و دل کردن... میگفت یکی گولش زده... بهش تجاوز کرده و یه بچه تو شیکمش گذاشته... میگفت بچش رو انداخته... میگفت چند وقتی گذشته و اون نامرد دوباره برگشته... میگفت با حرفهای چرند داره سعی میکنه خواهرم رو خام کنه...اما دیگه چیزی نگفت و گذاشت رفت...

نمیدونم تونسته خامش کنه یا نه... اما مطمئنم خواهرم دیگه دم به تله ـش نداده... وقتی راجب این چیزها با منقل حرف میزنم... نمیدونم چرا اون با خودش ور میره... وقتی راجبشون با مرد تخت کنار پنجره حرف میزنم.. میخنده و میگه حتمن دوباره حامله شده... اصلن نمیدونم چرا حس میکنم اونی که خواهرم رو گول زده... مرد تخت کنار پنجره ـست... که حالا با مردن قراره گناهاش پاک بشه...

ازش متنفرم... از آدم تخت کنار پنجره... بنا به هزار و یک دلیل متنفرم... شاید یه روز...

چیزنوشت٢: نمیدونم چرا جوهر تیغ رو کاغذ تَن، قرمزه... خط میکشم که دردم بگیره که یاد دردت باشم... بی دلی درد داره... بی بی ـیه بی دل بودن هم... مرا ببخش بی بی ـیه بی دل...

چیزنوشت٣: بلاگ که سر به سرم بزاره یا خودش تعطیل میشه یا کامنت دونیش... خاویار تعطیل کردن خودش رو ندارم... پس...

/ 0 نظر / 6 بازدید