پریود...

باز میکنم... میسوزن... خیس میشن... چشامو میگم... میمالمشون با پنجه هام...

انگاری که کثیفه... تاریکه... هوا رو میگم... تقریبن چیزی دیده نمیشه...

بلند میشم و میتکونم گرد و خاک ـو از روی لباسام... (حـ)ـوا سرده... چند قدم چپ و راست بر میدارم تا تعادلم حفظ شه... راه میوفتم به سمت چن تا نوری که از آبادی سوسو میزنه...

پلک به هم زدن میرسم نزدیک آبادی... پلک به هم میزنم میرسم جلوی خونه ـم... میپرم تو چاله و دراز میکشم...

تو ذهنم میچرخه که: هووووف... آخیش هیچ جا خونه ی آدم نمیشه...

چیزنوشت: چه خودم... چه روحم... هر جا که باشم...خسته باشم، میخوابم...

چیزنوشت۲: تو این آبادی ـه متروکه، بوی تریاک میاد... بوخوووری میشه آدم... بوووخوری که بشی گُر میگیری... داغ میکنی و نمیدونی چطوری خودتو ار/ضـ/ـا کنی... با (خون)... با نوشتن... یا با صدای (تق تق)... هــه...

/ 13 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
احمد

وبلاگ خوبی داری.ایشالا موفق باشی

هماغوشی با درد

اخم تو - به تشخیص پزشکان- سرطان زا ست خندیدن تو عامل بیماری قند است

وارینا

سیگاری نیستم ولی هنوز ازبهمنی میکشم که سال 57 روشن شد!!!

آدمیزاد

بخواب رفیق... خسته ای

هماغوشی با درد

این دیگه پریود نیست استحاضه است

مریم پرتو

مواظب باش گم نشی تو حجم این همه تاریکی!!! تریاک هم خب نیس برو سراغ علف!! اون موقع است که همه چیزت میاد نوشتنت میاد و...

HicH ../

اخرین باری که اومدم اینجا 1 سال پیش بود ../

مهتاب

با هیچی خالی نمیشه....

پرومــــته ~ پارســا

چشمخانه من اگر بوي اشك نمي دهد. خشك است و تلخ. اگر نگاهم غبار گرفته است. مثل شيشه بعد از توفان. اگر دلخانه من ديگر گرم نيست. سياه است و سنگين. گر جانم را ملال گرفته است. مثل دود خاشاك نيم سوخته. حالا فقط دلم را به اين تاريكخانه خوش كرده ام كه پناهم داده است. دل ناگران مباش... مي گويند تنها خاك نمناك است كه مي پوساند. اين جا اما همه چيز خيس آب است و ديگر دست باد هم به من نمي رسد. این جا بـــــــــــــوی کاهگل و خاک و آب میــــدهد. این جا آخر دنـــــیاست بوی خاک، بــــوی آب بوی خسته رد عابری که میگذرد تا به چشمه حیات برسد . . . ParSa~

rahakhanum

he.... jaleb bud