سکوت...

ذرات نور پخش شده تو فضا... سیاهی و غباری که تو هوا پراکندست... رد خونی که از گوشه چشمها و بینی ام جاریه.... موهای به هم چسبیده و خیس از عرق... قدمهای مرددی که روی زمین بر میدارم... یا به عقب... یا به جلو... تپش نامنظم قلب لعنتی ام... خس خس ـه نفس های بریده... دست های یخ زده و سرد... همه و همه یه حرف رو برای گفتن دارن... "همیشه... همه چی... اون طوری که به نظر میاد... نیست"

چیزنوشت: مردی با عینک به چشم و لباس سپید بلند روی صندلی تکیه زده و مثل اسب سر تکون میده... تو فقط یه کلمه میشنوی... "متاسفم"... و بعــــــــــــد... این جیغ بنفش سکــــــــــــــوتـــــ ـیست که به گا ـیت میدهدـ...

/ 10 نظر / 22 بازدید
FARGOL

vali y jomleye ashna has k mige HICVAGHT hich chiz oon joori ke be nazar miad nis albate shayad baraye man

ژینا

چطوری جدیدا تو این دنیا همه چی مثل همین جیغ بنفش آدمو ب/گ/ا میده . از نوشته هات خوشم میاد. خوب مینویسی . دوس داشتی منو با اسم (مرا اینگونه باور کن دختری ...) بلینک. تا بعد.

شاسوسا

تپش نه طپش!!!!!!!این احساستو کاملا مشهود میکنه!!!!!بازم خیال؟بازم خواب؟اون مرده سفیدپوش....دنباله ی لکه نیست؟آخ که چقدر شیفته ی اون داستان شایدم واقعیت بودم!!!!

شروینسا

همه یک چیز را می گویند : همیشه ای وجود ندارد که به شکل خاصی اتفاق بیفتد . همین

بهناز

فرقی نمی کنه قدم به عقب باشه یا جلو..

moli moli

آره داد میزنه اون طوری که بنظر میاد نیست و هیچ وقت چیزی رو نمی شنویم که دوست داریم. یه نخ سیگار بده

پوریا

سلام.نوشته های رک بدو.ن سانسورت نظرمو بد گرفت.خیلی قشنگ نوشتی.من لینکت کردم

صبا

مگه چی شده؟!‌

UnSpoken Dream

یا یه عقب.... یا به جلو... تو راهی که مقصد مشخصی نداره و سکوتی که سنگینیش رو سینه ات باعث می شه نفسی نمونه و چشمات بسوزه از واقعیتی که به چشم تو وارونه بود....! چه طوری؟