لکه ... بخش ششم...

چیزنوشت: وقتی که لیــلی شروع به نوشتن میکنه... مو به تن من یکی سیخ میشه... اون وقته که نیکوتین بدن کم میشه و دوس داری کـ** به کـ** آتیش کنی... بخش ششم لکه رو میتونید با نثر لیــلی بخونید...

لکه... قسمت ششم...

کنار ِ پنجره ... روی صندلی ِ مخصوصم نشستم و مثل ِ همیشه ذل زدم به این منظره ی تکراری ِ مزخرف ... و به این فکر می کنم که چقدر تو این خراب شده زمان دیر میگذره !دارم ثانیه شماری می کنم که ساعت ِ کاریم تموم شه و بزنم بیرون و مثل ِ همیشه به تلافی ِ چند ساعت خماری ! چند نخ سیگار و ک** به ک** آتیش کنم ! صدای داد و فریاد افکارم و میریزه به هم ! یکی داد میزنه : لکم کجاست ؟ همینجا قایمش کردم ! زیرِ بالش ! لکه ی هرزه ... لکه ی هرزه ... صدا از اتاق ِ سه تخته ی لعنتیه ... نمیدونم چرا همیشه نسبت به این اتاق ...  به این سه تا مریضی که تو این اتاق ِ لعنتین یه حس ِ عجیبی داشتم ! مخصوصأ اون ... بی خیــــــال ... برم ببینم باز چه خبر شده !

وسطیه از وقتی فهمیده خواهرش خود کشی کرده ، پاک به هم ریخته ... ولی نمی دونم چرا سعی می کنه خودشو بی تفاوت نشون بده ! تا میرم توی اتاق آروم میشه ! با اون چشمای نافذِ لعنتیش ذل میزنه بهم ... یه جورایی فرق میکنه با تموم ِ مریضای اینجا ! بهش میگم : اگه آروم نگیری مجبور میشم بهت آرامبخش بزنم ... هیچی نمیگه ، فقط نگام میکنه ! مریض ِ تخت ِ بغلی ، که منقل صداش میزنن و من هیچ وقت نفهمیدم چرا این اسم و روش گذاشتن ... از ترس جمع شده توی خودش و داره با ناخوناش ور میره ! خندم میگیره ! تا حالا اینجوری ندیده بودمش ! و اون یکی ... اون که کنار ِ پنجرس ... یه لبخند ِ چندش گوشه ی لبشه ! انگار بدش نمیاد این وسطیه بریزه به هم !نگاه ِ سه تاشون روم سنگینی میکنه ... یه نگاه به وسطیه میندازم و از اتاق میزنم بیرون ... چه چشمای جذابی داره لعنتی ... !

یه کم توی راهرو قدم میزنم ... یه قهوه برا خودم میریزم و میشینم رو یه صندلی ِ دیگه ... از این صندلی خیلی راحت میتونم اتاق ِ سه تخته رو دید بزنم و صداشون رو بشنوم ...

منقل داره با وسطیه حرف میزنه ... صداش یه کم نا مفهومه ... ولی انگار داره درد دل میکنه ! میگه : همش تقصیر من بود . اگه من نمی رفتم تو اون خراب شده به بهونه ی درس و برای عشق و حال ... شاید الآن ... مادر و خواهرم زنده بودن ! یا شایدم پدرم ! اصلأ از کجا معلوم پدرم توی تصادف مرده باشه !؟ اون کثافت همه چیز و از قبل برنامه ریزی کرده بود . اصلأ از کجا معلوم که با مادرم نریخته بود رو هم !؟ که سر ِ بابا و خواهرم و زیر آب کنن و پولای بابام و بزنن به جیبشون ! وقتی هم که میبینه مادرم سد ِ راهشه ... جفتشون و با هم خفه میکنه . وسطیه میگه : واسه چی برگشتی ایران ؟ نترسیدی سر  ِ تو رو هم بکنه زیر ِ آب ؟ صدای منقل بلند میشه ... ! نه دیگه ... این بار نوبت ِ منه ... نوبت ِ منه ... وسطیه میگه : تو از اینجا از این آشغال دونی ، چطوری میخوای بکشیش !؟ اصلأ چی شد که اومدی اینجا ؟ صدای منقل میلرزه ... اینا همش برنامه های اون کثافته . کاری کرد که همه فکر کنن دیوونم ... من دیونه نیستم ... مـن دیـوونـه نـیـسـتـم ... تو که باور میکنی ، مگه نه !؟

اونکه تختش کنار پنجرس داد میزنه : خفه شین میخوام کپه مرگمو بذارم .

بلند میشم و میرم که به کارام برسم ... شاید یه روزی ... یه نگاه به پرونده ی این سه تا بندازم ... نمی دونم چرا ... ولی بدم نمیاد بدونم کی بودن و چی شد که سر از اینجا در آوردن !

ساعت ِ کاریم تموم شده و دارم میرم خونه ... قبلش میرم بهشون قرص بدم ... وقتی میرم توی اتاق سه تاشونم خوابن ... از خواب که بیدار میشن ... منقل و وسطی یه لبخند به همدیگه میزنن ! قزصشون و میخورن و دوباره می خوابن ...

توی راه که دارم بر میگردم خونه ... یه نخ سیگار آتیش می کنم و ... به حرفای منقل فکر می کنم ...

چیزنوشت٢: به احترام لیــلی... کامنت دونی این پست باز...

چیزنوشت ٣: زندگیه لعنتی همیشه ساده تر از اون چیزیه که هست... اگه سخته... واس خاطر اینه که من سختش میگیرم...

چیزنوشت۴: یه وقتهایی دلم میخواد تنها باشم... اینو بدون که این روزها... اصلن از اون وقت ها نیست...


شاد زی...

/ 48 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آ د م ک ..

هیچ لکه ای نباید تو زندگیم باشه..هیچی/هیچی.. این لکله های هرزه رو با صابون هم نمیشه پاک کرد از وجودت.. پس نزار بیان تا ی روز مجبور بشی پاکش کنی.. شادزی.. خوب زی.. فاز نوشته هات بلاست خیلی بالا.. فاز بالا زی... :)))

نیروانای گمراه

سلام واقعاَ نمیدونم چی بگم؟! توی چیزنوشت بخش یک داستان لکه ات، نوشتی کسی تعریف و تمجید تو کامنت دونی نذاره... ولی واقعاَ در مورد نوشته هات و مخصوصاَ تاکید میکنم مخصوصاَ داستان لکه، هیچی بجز تعریف و تمجید نمیتونم بگم! چقدر به داستان زندگی واقعی ما، بدون سانسور و روتوش و آب و رنگ اضافی، شبیهه! واقعاَ بهت تبریک میگم به خاطر قلمت و از اون بالاتر به خاطر فکرت... خوشحال میشم اگه بهم سر بزنی، هرچند وبلاگم تازه تاسیسه و به توپی و پرباری مال تو نیست شاد و پردود زی...

حجی

کشتی ما رو با این لکه پارت

UnSpoken Dream

فکر می کردم فقط منم که به شکل لکه ها توجه می کنم! چه طوری پسر؟

بهارآذر

نیستی؟! هنوز با لکه هات درگیری ؟!

کولی

با این لکه یاد اونایی که مال خودم بود افتادم ! در حد ... است !‌ [چشمک]

قلم...

و همیشه سادگیها زیبان.زندگی یه فریب باید مواظب خودمون باشیم.

نخ آخر

---------------------------------------------------------------------------------

alive

الان اصلا از اون روزا نیست... اصلا...