پاییز امسال

کنار ریل راه‌آهن ایستاده بود و به نقطه‌ای نگاه می‌کرد که دو تا ریل به هم می‌رسیدن. از سرمای پاییز دستاشو توی جیب اورکت سبزرنگش قایم کرده بود. گاهی که باد میومد، سرش رو میبرد توی اورکت که زیپشو تا بالا کشیده بود و یه هااای عمیقی میکرد تا از داخل گرم بشه. منتظر صدای سوت قطار بود اما غیر از قار و قار کلاغ‌ها و گاهی صدای باد چیزی نمی‌شنید. آسمون بالاسرش رو نگاه کرد. خاکستری و گرفته. درست مثل حال دلش. 

خیلی سال پیش با خودش قرار گذاشته بود یه روز سرد پاییزی، وقتی هوا گرفته‌ست، کار خودشو یه سره کنه. آخه عاشق پاییز بود. واسه همین اسم دخترش پاییز بود. واسه همین توی آبان، با آذر ازدواج کرده بود.

صبح همون روز تصمیمش رو گرفته بود. لب‌‌های آذر و پیشونی پاییز رو وقتی که خواب بودن بوسید. اورکتش رو تنش کرده بود و از خونه زده بود بیرون. روی برگ‌های نم‌دار قدم زده بود و بسته‌ی سیگارشو غیر از یه نخ آخر تموم کرده بود.

قرارش با خودش این بود که نخ آخر رو وقتی قطار نزدیک شد روشن کنه. قطار باری با بار چوب همیشه همین ساعت‌ها ازونجا رد میشد اما هر چی اون روز منتظر موند، قطار نیومد که نیومد. واسه همین نخ آخر رو روشن کرد و برگشت خونه.

فردا خبر خارج شدن یه قطار باری از ریل، تیتر اول جراید کشور بود.

/ 0 نظر / 33 بازدید