ماه من...

بیست و سه ـیه، سه ـیه، شصت و سه...

بیست و سه ـیه، سه ـیه، نود و یک...

روی پل بزرگ نشسته بود و پشتش رو کرده بود به اون ماشینایی که میرفتن و میومدن... نشسته بود و این ها رو زیر لب تکرار میکرد... تکرار میکرد و چشاش میدوییدن دنبال ابرایی که تو هوای کثیف آروم آروم حرکت میکردن...

دست چپش رو تکیه داد به زمین و با دست راستش فندک مشکیش رو از جیبش در آورد...

آخرین نخ خشک شده ی بهمن رو از پاکتش در آورد و با فندکش روشن کرد...

پک اول رو زد... و نگاشو دوخت به تن سیگار که چطور داشت میسوخت... دود میکرد... خاکستر میشد...

تصمیمش رو گرفت و بعد...

خوابوند سیگارو روی زمین... درست همون جایی که نشسته بود... نفس آخرش رو حبس کرد و خودش رو به جلو خم کرد........

شاید این بار اشتباهی به جای ته سیگار، خودش رو پرت کرد پایین تا خاموش بشه...

چیزنوشت: و باز این خرداد لعنتی...

/ 22 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلی ـه لعنتی ...

آرمان ... : (

لی لا

تو ... نوستالوژیِ منی ...

شالیزه

سلام دوست عزیز خیلی وقته نیستی دیر به دیر میای!!! از نوشته هات لذت می برم کاش زودتر آپ کنی

عـــ آ رفـ ـ ـهـ

+ کسی چ میداند! شاید هم مثل سیگارش ته مانده ی بودنش را ب دَرکــــــ پرتـــ کرد ... + همیشهـ کوکـــــــــ

شاعری و دیوانه گی

عوض نمی شی ؟ خیلی وقته می خونم ت ولی هنو همونی ! پیش یا پس ؟ نه ، حداقل عوض نمی شی عوضی شو خب . (به تو چه خب ؟! ... - می دونم . )

شقایق

غم عجیبی داره.......... غمی زیبا

هما

چی میگی؟؟ چی میگی؟؟ خودمو پرت میکنم پایین از پل .. از دست تو !! ..انقد که حالتو میخرم..

گلاره

یه کتاب بنویس همه ی این نوشته هاتو بذار توش اسم کتابم بذار فندک مشکی ... به خدا خودم هوادارت می شم