بی خوابی...

اونهایی که میگن خط ماست خستگی و خفت کش میکنن زمین و زمون و که چی، خسته ی خسته ایم... اونهایی که صب تا غروب، سگ و سگ صاحاب رو فحش میکشن از عقب به جلو و بلعکس...

اونهایی که میگن من هستم تا ته تهش و نَقل زندگیشون شده قصه رضا موتوری و قیصر یه مشت فیلم فارسی و ته تهش چی؟؟؟ حکم...

اونهایی که از شدت بی کاری خودشون رو سرگرم کردن به شمردن یه خروار ثانیه های رفته و نرفته... که چی... ما سرمون شلوغه... آخه آدمهای مهمی هستیم... هـه... یاد شازده کوچولو بخیر... یه چیزهایی درستی میگفت تو این راسته...

اونهایی که رفتن... اونهایی که هستن... اونهایی که یادشون عجیب تو فکر و ذکر لامصب ما لونه کرده و خرخره ما رو با این کارشون بد فرم چسبیدن... حتی اونهایی که قصد سربندوپی کردن ما رو دارن...

باس یادشون بمونه که خاکســــــتر... همونطوری که با یه دم شد خاکستر... با یه بازدم هم اثری ازش نمیمونه... این یعنی نمیخواد حتمن زور بزنی و خودت رو جرواجر کنی... نمیخواد بالا بری پایین بیای... این یعنی تو که پک میزنی به سیگارت و خاکستر میسازی... یه فوت کنی خاکسترو باد میبره... این یعنی حواست حتی به نفس کشیدنتم باشه...

چیزنوشت: یه مشت حرف مفت بود که تو مغزم میگشت و فقط اینجا میشد خالیشون کنم که بگم... خاکستر... یادت بمونه... هنوزم همون مرد تنهایی...

چیزنوشت٢: فردا... قراره... دو تا دَم... با هم جوش بخورن و یکی بشن... این رو نوشتم که خودم یادم باشه...که یادم بمونه خیلی چیزها...

/ 12 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حجی

شما دو نخ عقابی ..ون به ..ون بزنی بهتر می تونی حادق بمونی

mah

آرمانی:(

mah

اشک رازی ست لبخند رازی ست عشق رازی ست اشک آن شب لبخند عشق‌م بود قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی من درد مشترک‌م مرا فریاد کن درخت با جنگل سخن می گوید علف با صحرا ستاره با کهکشان و من با تو سخن می گویم نام‌ت را به من بگو دست‌ت را به من بده حرف‌ت را به من بگو قلب‌ت را به من بده من ریشه‌های ترا دریافته‌ام با لبان‌ت برای همه سخن‌ها گفته‌ام و دست‌های‌ت با دستان من آشناست در خلوت روشن با تو گریسته‌ام برای خاطر روشن با تو گریسته‌ام برای خاطر زندگان و در گورستان تاریک با تو خوانده‌ام زیباترین ِ سرودها را زیرا که مردگان این سال عاشق‌ترین ِ زندگان بوده‌اند دست‌ت را به من بده دست‌های تو با من آشناست ای دیریافته با تو سخن می‌گویم بسان ابر که با توفان بسان علف که با صحرا بسان باران که با دریا بسان پرنده که با بهار بسان درخت که با جنگل سخن می‌گوید زیرا که من ریشه‌های ترا دریافته‌ام زیرا که صدای من با صدای تو آشناست

سیم سیمک

حیف که پاک نموندم ... تو شرایط ِ بد ! حیف که ... دختر ِ بدی بودم .. آرمان ...

حامد عنقا

نوشتن ات زیباست. لحن ات سازگار این روزها. ولی ما به ابدیت تعلق داریم

ROYA

بی تو امشب دارم اتیش میگیرم... خودم فهمیدم بی ربط بود ولی ... دلم خواست نوشتم آپم

گل سانا

یه چیز جالب توی این نوشته بود. اینکه لحن فوق العاده ای داشت. شده بود مثل یه مونولوگ بی نظیر. توکه خودت بهشون میگی حرف مفت . اگه با این لحن همیشه اینجوری حرف می زنی حاضره حاضرم که هر وقت حرف مفتت گرفت تو گوش من بگی شون. راستی یه توی کامنت قدیمی ها یه چیزی دیدم... یه روزی قرار بود یادت بندازم لینکم کنی...یادم رفت.