لکه... بخش هفتم...

چیزنوشت: این نوشته، دنبالی یه قصه ی قبله... اگه از اول قصه نخوندی... این رو هم درز بگیر...

لکه... قسمت هفتم... پیله...

حالا که چشمام رو باز میکنم توی یه اتاق استوانه ای سپیدم... سپیده سپید... نشستم رو یه تخت سرد تمام فلزی... درست مرکز دایره ی استوانه... تختی که با پیچ، پرچ شده به زمین... دیوارهای استوانه از یه جنس نرمه... که هر چقدر خودت رو بهش میکوبی دردت نمیگیره...

اینجا همه چیز سپیده محضه... هیچ لکه ای نیست که چشمات رو بهش بدوزی و خودت رو باهاش سرگرم... هیچ نقطه ای نیست که بتونی بهش نگاه کنی و باهاش تمرکز کنی... فکر کنی یا حتی خاطراتت رو بیاد بیاری... انگار سالهاس که اینجا روی این تخت نشستم و به دیواری که مثل یه پیله به دورم تنیده شده خیره شدم... تختی که هیچ شباهتی به تختهای اتاق سه تخته نداره... تختی که هیچ رنگی برای رفتن نداره و وقتی بهش نگاه میکنی عکس خودت رو توش به شکل محو میبینی...

اینجا هیچ چیزی نیست که خودت رو باهاش مشغول کنی... فقط باید بشینی و بشینی و بشینی... راستش رو بخوایید دارم یه برنامه ای میریزم که خودم رو باهاش سرگرم کنم... دارم نقشه ـش رو میکشم... اما واسه عملی کردن نقشه نیاز به یه کم جرات دارم...

چشمام رو میبندم و سعی میکنم یاد اتفاق هایی که من رو به اینجا... به این اتاق سپید استوانه ای کشوند بیوفتم... اتاقی که من اسمش رو پیله گذاشتم...

سعی کردن فایده ای نداره... ذهنم پاکه پاکه... انگار تازه از کارخونه در اومده و هر چی که هست فقط فلاشبک هاییه که مثل عارشه، به شکل ناهنجار... روی تارهای ساز کشیده مشن...

چشمهای بسته و یاد درد و دل های منقل... حرف هایی که با شنیدنش... حالا دلم میخواد تمام وجودم رو زار بزنم...

چشمهای بسته و یاد سرفه های مرد کنار پنجره... سرفه های خشکی که خون رو از نهایت مرد کنار پنجره به روی موزاییک های سرد و بی روح اتاق سه تخته پخش میکرد...

چشمهای بسته و یاد خواهر نحیفم... یاد اینکه نمیونستم با این واقعیت کنار بیام که اون دوباره فریب خورده و حامله شده... حامله شده و خودش رو همراه بچش از سقف آویزون کرده...

چشمهای بسته و یاد پرستار جذاب بخش... یاد لکه های تختم... یاد لکه ی ملحفه ای که بی جهت برام مهم شده بود...

اما این آخریها رو خیلی خوب یادمه...

یاد اون شب لنتی سرد بارونی روی پشت بوم... یاد اینکه مرد کنار پنجره، درست جلوی چشمهام روی لبه بوم واستاده بود و داشتم نگاش میکردم... اما با یه پلک زدن دیگه ندیدمش... وقتی نزدیک لبه بوم شدم... دیدم پخش کف حیاط شده... درست همون موقع بود که همه پرستار ها و دکترها و بیمارها سر رسیده بودن... اونها جیغ میکشیدن و به من با انگشت اشاره میکردن... که کشتش... اون کشتش... اون پرتش کرد پایین...

یه نگاه به جماعت هراسون و یه نگاه به مرد کنار پنجره که حالا از این بالا بیشتر شبیه یه لکه سرخ پاشیده شده روی زمین خیس بود...

یاد اینکه اون شب، بارون مثل تار لزجی که به دورم تنیده شده بود... همه ی من رو توی خودش میبلعید... سرمای هوا و تنفس های تند و تند من و بخاری که از دهن و دماغم خارج میشد واقعن سکانس تاثیر گذاری رو خلق کرده بود...

یاد فرار از روی بوم و دستگیر شدنم توسط محافظ های بیمارستان... و اینکه تنها خواسته من فقط چند دقیقه حرف زدن با پرستار بخش بود...

یاد اینکه بهش گفتم چرا اون شب نبودی که آروم شم... اینکه بهش گفتم من مرد کنار پنجره رو نکشتم... قصدش رو داشتم اما نکشتم... یاد اینکه بهم گفت نباید فرار میکردم... بهم گفت که میدونه من قاتل نیستم... که گفت منقل هم خودزنی کرده و حالا با تمام این اتفاق ها اتاق سه تخته برای همیشه پلمب میشه... بهم گفت این شوک باعث شده حالم بهتر بشه و دیگه به قرص و دوا نیاز نیست... اما مجبوره من رو دیوانه خطاب کنه که اعدامم نکنن... اعدامم نکنن اما تا آخر عمرم تو یه اتاق توی این جهنم زندانی بشم...

و حالا که چشمام رو باز میکنم توی یه اتاق استوانه ای سپیدم... سپیده سپید...

چیزنوشت 2: یاد اینکه یکی...  زمانی بهم کلمه آمپرازول تزریق کرد و حالا فقط و فقط آمپول هوا رو خالی میکنه توی رگهام...

چیزنوشت٣: دستم رو میگیرم تو باد... پنجه هام رو هرچقدر که میشه از هم باز میکنم که باد بپیچه لای انگشتام... گاز دادن با هر سرعتی... توی هر اتوبانی... عشقه... چه با چشم باز... چه با چشم بسته...

شاد زی...

/ 33 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شیشو

تو یه نویسنده ی واقعی ای پسر! این روزا که حتی دیگه حوصله ی خوندن مینیمالهای توی وبلاگها رو هم ندارم، داستنت مث چی منو دنبال خودش کشید! یاد سه قطره خون افتادم! با اینکه سوژت تکراری بود ولی متنت خیلی عالی بود! . . . فک کنم یه کم دیگه هم راه داشت این لکه هه پررنگ تر هم بشه! . . . ممنون از داستان قشنگت . . . آخرین بار که سیگارو گذاشتم کنار، بهمن میکشیدم! وقتی تصمیم گرفتم نکشم، 7 تا پاکت بهمن پایه بلند باز داشتم!! دو تا تو کوله، سه تا تو سه تا شلوارم، یه دونه تو کشو، یه دونه تو اتاق ورزش خواهرم!! (محل سیگار کشیدن من!!‌: دی) وقتی عکس پاکت بهمن رو دیدم یاد اون موقعه ها افتادم ولی اصصصصصصصلا هوس نکردم! . . . موفق باشی ...

سینا

bara avalin bar nist k miam vali bara avalin bare k nazar midam..karet mahshare..harf nadare..va ghalebe webloget divanekonandas

...

ز 18 تا 22 خرداد ساعت 10 شب الله و اکبر یا سوت - همراه باخاموشی

ع فواد

دم بازدم دم بازدم دم بازدم با مطلب "پیش بینی منطقی" تازه شدم و منتظر خواند نظرات گرامیتان هستم سلامت ع فواد

الی

سلام خوبی؟صد سالی میشه نیومدم داشتم کمکم فراموش میکردم...بازم سیگار میکشی[چشمک]

radepa

لکه...تو...اینجا..... خدا...؟ چرا فک میکنی با خدا دعوام شده؟

شیشو

. . . چرا پس آپ نمی کنی تو ای پسر بهمن کش! . . .

صحرا

خودم یادم رفت! بی نظیری.