سرشت

تازه داشت شکل میگرفت... هر کی یه کاری میکرد و بیشتریا مشغول پچ پچ و زیر گوشی حرف زدن بودن... ابلیس مثل همیشه به همه چی مشکوک بود... روی یه سکوی تو ارتفاع بلند نشسته بود و دست میکشید رو بالهای مشکیش...

هنوز خیلی کار داشت... هنوز کلی میشد روش کار کرد... میشد بهتر و بهتر و بهتر شه... روش کم کار نشده بودااا... نه... اما خعلی دیگه کار داشت... خعلی...

خدای پیر و خسته با دستای لرزون داشت تیکه تیکه گل ها رو ورز میداد و میچسبوندش به حجم اصلی... اما خسته بود... دیگه حوصله نداشت... وقت خوردن فیرینی ش هم بود... ‌آخه میدونی؟؟؟ خوردن فیرینی رو به همه کار ارجح میدونست... همیشه هم همینطور بود... 

با دستای گلی پاشد که از کارگاه بره بیرون... یه فرشته براش آب آورد که دستاشو بشوره... اما زد زیر کاسه و آب رو برگردوند... صدای افتادن کاسه ی فلزی توی کارگاه همه رو ساکت کرد...

همیشه موقع خوردن فیرینی یه مقدار هم روی ریشای سفیدش میریخت... آخه میدونی؟؟؟ خدای پیر و خسته بود با دستای لرزون...

کمی گذشت... و جبرائیل آروم به سمت حجم قدم برداشت... بهش نزدیک شد و نگاهش کرد... نگاهش کرد و فکری توی سرش جرقه زد... سرش رو چرخوند و با لبخند تلخ و زهرآلود نگاهی به ابلیس کرد... ابلیس فکر جبرائیل رو خوند... کسری از ثانیه جستی زد و بالهای مشکیش رو به هم زد و به سمت جبرائیل رفت تا منصرفش کنه... اما کار از کار گذشته بود... 

همه با بهت به حجم نگاه میکردن... حجم انگار که راه نفسش بسته شده باشه به یکباره با یه نفس عمیق بلند شد و شروع کرد به نفس نفس زدن...

ابلیس برای اینکه جلوی جبرائیل رو بگیره اون رو پرت کرده بود عقب... و حالا کمترین فاصله رو نصبت به بقیه با حجم داشت... ابلیس میدونست که اون حجم حالا حالاها کار داره... اما اون دیگه یه حجم نبود... اون زنده شده بود... یه موجود زنده ی جدید پر از نقص...

خدا که به کارگاه برگشت همه جلوی پاش تعظیم کردن... حتا جبرائیل... اما ابلیس بهت زده و خشمگین ایستاده بود و به خدا و موجود زنده نگاه میکرد... 

چیزنوشت ندارد...

/ 3 نظر / 49 بازدید
- o -

باز هم صدای بیــــ صدا ...

مادربزرگی برای تمامی فصول

خدای فرنی خور خاکستر... چه قدر خوبه که با دست پر برگشتی

سحر

مرسیـــــــــــ که برگشتیــــ یه مزد بـــــــــــود...یـــــه مرد....