لکه... بخش چهار...

چیزنوشت: باز هم مثل قبل... اگه از اولیش نخوندین... این رو هم بی خیال شین...

لکه... قسمت چهارم... پنجره

با این افکار از خواب بیدار میشم... من لکه خودم رو کشتم... من یه قاتلم... به خاطر اشک، انگار چشمام به هم چسبیدن... به سختی میتونم از هم بازشون کنم... وقتی یه کم سرگیجم کم تر میشه... نگاهم میوفته به انگشت های به هم فشرده شده دست راستم... مشتم رو که باز میکنم... میتونم زخمهای ناشی از فشار ناخونهام، روی کف دستم رو ببینم... با یه تیکه کوچیک از جسد لکه... به دور از چشم همه... اون رو زیر بالشم پنهان میکنم...

پرستار بخش با دستیارش وارد اتاق میشه و بعد از خوروندن دارو به آدم کنار پنجره، میاد سراغ من... تو چشمام نگاه میکنه و من در حالی که برق خاصی تو چشام میدرخشه... موزیانه بهش لبخند میزنم... بهم میگه... چرا کاری میکنی که هر روز بهت امپرازول تزریق کنم... من از این حرفش سر در نمیارم... فقط میخوام بیشتر پیشم بمونه... برای خودشیرینی یه چیزی بهش میگم که انگار برزخی تر میشه و به دستیارش میگه..."داروش رو بده..."

هر کسی به کاری مشغوله... آدم تخت کنار پنجره اینروزها بیشتر از قبل وقتش رو به تماشای منظره بیرون میگزرونه... این اواخر انگار حالش خیلی بده... همش سرفه میکنه و خون بالا میاره... منقل میگفت... شنیده دکترها گفتن زیاد دووم نمیاره... دقیقن همینیه که میخواستم... تخت کنار پنجره... با اینکه رنگ رفتگیاش اصلن شکلی نداره... اما دیدن منظره بیرون از کنار اون پنجره، بیشتر از اینها می ارزه...

با سر و صداهایی که منقل راه انداخته از خواب بیدار میشم... چشمام رو میمالم و به بیرون نگاه میکنم... هوا تاریکه... اما برای اینکه نصفه شب کسی نترسه یه چراغ ضعیف تو اتاق ها روشن میزارن... با نورش میشه خیلی چیزا رو دید... منقل رو نگاه میکنم که زیر پتو خودش رو قایم کرده... داره تند تند خودش رو تکون میده و از خودش صدا در میاره... میشه حدس زد داره چی کار میکنه... فردا باز دوباره وقتی میان ملحفه ها رو عوض کنن... حتمن باهاش دعوا میکنن...

سرم رو فشار میدم تو بالش تا بتونم تو این سر و صدا بخوابم...

چیزنوشت2: این روزها که میشه... فرهاد بیشتر از همیشه حال تزریق میکنه... "با اینا زمستون ـو سر میکنم... با اینا خستگیم ـو در میکنم"

این روزها که میشه... دلم یهو... یهو... برا زمستون تنگ میشه... :|

چیزنوشت3: خط سرخ اول رو که اسنیف میکنم... خط سرخ دوم رو میکشم رو دستم... بعد از اسنیف دومی... سومی و چهارمی و بعدی و بعدی... قصه ی تکرار و تکرار تا جایی که خونی تو تنم نمیمونه...

شاد زی...

/ 28 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
من

اسنیف یعنی چی؟

ردپا

اصولا اهل کلکل و حرف بیخود نیستم... واس همین نیومدم ... که یه موقع خاطرت تلخ نشه... من فقط واسه بلاگایی که منو یاده یه چیزایی میندازن ارزش قائلم...همین

ردپا

کنار هم نشستن آغاز ما شدن ،نبود آغاز یک خطر آغاز دور شدن و رسیدن به آنجا که حالا باید هر کدام از ما در خودمان اشکهایمان را پاک کنیم... و بدانیم،حتی هزار نفر برای نبودن ترس و مرگهایی خاک خورده،کم که نه،هیچ است........................

مریم - کافه سیاه و سفید

جای مارا هم این چهارشنبه سوری خالی کن من به یاد تو فرهاد گوش میدم با یک فنجان اسپرسو ولی از سیگار خبری نیست... !!

هیچکده

سلام ... من منتظر پارت پنجمم ... فرهاد لعنتی همیشه ... در همه حال ... بیشتر حال میده ... پیش منی...

anathema

raftam soraghe in ahang... monasebte khobi bood.. damet kheili garm,to hichvaght takki nemikhory,nemizani,hal nemikoni. omidavarm be arameshy beresy ke liaghatesho dary.

حجی

دادا خدمت رسیدیم واسه عرض تبریکات نوروز خوش باشی و شاد بدرود

زن

به خاطر لطفت ممنون ... شما رو لینک نمودیم خواهشا آدرس لینک رو اگه مشکلی نیست تصحیح بفرمایید ... ممنون از اینکه وبلاگ من رو میخونی

نسیم

سلفه های من سلفه های ناصر سلفه های مرد کنار پنجره سلفه های تو سلفه های اون به همه ی اینا معتاد شدم