آنارچی...

پوست پوست میشم و میریزم... کنار فواره ای که حتی یک قطره ـش هم به من نمیرسه...

میدونی؟؟؟ من دیگه اون آدم سابق نیستم... نه حرارتی توی چشام ـه... نه برقی تو نگامه... نه حرفی روی لبام...

عمر رو چه حاصل... وقتی یه روزی میاد که میبینی بدون اینکه موهات سپید بشه، پیر شدی... بدون اینکه پیر بشی، میمیری...

تنها نقطه ی امیدم اینه که هر بار انگشتم ـو روی قسمت زمخت فندک سیاهم میکشم روشن میشه و اطرافش رو داغ میکنه... بدون اینکه کوتاهی کنه... همیشه روشن میشه...

کنار میام با دنیای دو بعدی که خودم ساختم... شاید هیچوقت بعد سومی نداشتم که بخوام بهش دل خوش کنم...

روزای سختی ـه... کی میخوان سر بیان، نمیدونم....

سیگار نصف کشیده رو میزارم زمین... از جام بلند میشم... راست جاده رو میگیرم و میرم...

چیزنوشت: همین روزا... حتمن... بنزین فندکم تموم میشه... حتمن ـه... حتمن ـه... حتمن...

/ 5 نظر / 29 بازدید
نيروان

تمام يك كلام تنها يك واژه است براي آن زمان كه ديگر واژه ها خسته در خوابند و در رؤياي شعري به سر مي برند ناتمام درود بر شما سري هم به من بزن پايدار و شادزي

بلانش دوبوآ

من موی سپید‌ـت رو دیدم ... + حیف از سی گاری که نصفه رهاش می کنی ...

sukoot

atefe:slm mazerat khastam begam bedone ejaze linketon kardam

...

من دیگه اون آدم سابق نیستم....من .....خالی ام