بالا... بالا... بالاتر...

شکل یه هاله ی محو... یه انرژی... حتا یه دود یا بخار سبز رنگ و شایدم قرمز... آره... یه چیزی توی همین مایه ها...

رد میشدم از کنار یه دیوار آجری با آجرای لب پریده به رنگ آجری... نزدیک که نه... چسبیده به دیوار راه میرفتم...

شب بود... شبه شب... اونقد شب که نه صدای قدم های آدمای مزاحم... نه صدای جاروی رفتگر محله شنیده میشد... اونقد شب که حتا گربه ها هم دل و دماغی برای بیرون زدن از لونه هاشون نداشتن...

سکوت و سیاهی و من و قدمهای نه چندان محکم کنار دیوار... سکوتی که تنها صدای کشیدن سرپنجه های دستم روی آجرای دیوار میتونست اون رو از یه سکوت محض خارج کنه...

نمیدونستم و مهم هم نبود تا کجا دارم میرم... انگار با خودم و هفت جدم عهد کرده بودم که امشب تا ته دیوار آجری رو برم... که همین امشب و سکوتش و سیاهیش باید جواب همه ی سوالامو بده... همه ی سوالایی که هیچ وخته خدا حتا از خودمم نپرسیدمشون...

ساعتها راه رفتم اما به ته دیوار نرسیدم... دیواری که انگار هیچ موقع ازین ایستادنش خسته نمیشه... که خسته شدم انقد راه رفتم و هیچ ته لامصبی نداشت...

اینکه چی درون سرم گذشت تا باعث شد از دیوار بالا برم رو نمیدونم... انقد بالا برم و بالا برم که دیگه وزن خودمو حس نکنم... انقد بالا که دیگه هیچی حس نکنم... انقد بالا که شدم شکل یه هاله ی محو... یه انرژی... حتا یه دود یا بخار سبز رنگ و شایدم قرمز... آره... یه چیزی توی همین مایه ها...

/ 4 نظر / 62 بازدید
13

اول سلام که هیچ اول جمله ای جای سلامو نمیگره بعد خوشحالم که اومدی مرد حالا با هاله ای به خستگی یه شوالیه ی شمشیر انداخته ی زانو زده! [گل]

آمد

فونت رو هم اگر زحمتی نیست یکم بزرگتر کن.

Ehsan

دلگرررم میشم وقتی میام و میبینم به روز شدی، می نویسی و هستی! مثل همیشه غرق شدم تو متنت

13

1394=حال خوش برای شوالیه [گل]