لکه... بخش دو...

چیزنوشت: اگه قسمت اول رو نخوندین... لطفن این رو هم نخونید... با سپاس...

قسمت دوم... گمگشته...

وقتی که از خواب بیدار میشم... دهنم بازه و آب دهنم... اون محدوده ای از بالش که نزدیک دهنم هست رو خیس کرده... سرم گیجه و چشام سیاهی میره... برای چند لحظه صداها برام نامفهومه... با کف دوتا دستم چند تا ضربه ی محکم به سرم میزنم و با این کار حالم یه کمی سر جاش میاد... تو همون حال چشمم میوفته به منقل که ذل زده به من... نمیدونم چرا تو اون لحظه جفتمون میزنیم زیر خنده... اما میدونم دلیل خنده هامون یکی نیست...

اینجا وقتی که میخوابی و بلند میشی نمیفهمی چند روز گذشته... حالا گیریم که فهمیدی... چه فرقی میتونه داشته باشه... زمان تو این سگدونی معنی خودش رو از دست داده... از هیچ جایی نمیشه فهمید که الان مثلن تو کدوم یکی از روزهای لعنتی سال هستی... اینجا همه چی با هم تضاد داره... مثلن از گلو درد و آبریزش بینی من میشه فهمید الان تو یکی از فصلهای سرد سال هستیم... اما از اونجا که بالای سر من یه پنکه سقفی داره میچرخه و من باز هم گرممه... میشه فهمید تو یکی از فصل های گرم هستیم... بازم راستش رو بخواین... اصلن دلیلی هم نداره که بدونی الان تو کدوم یکی از روزهای لعنتی سال هستی...

دلم واسه پرستار بخشمون تنگ شده... من ازش خیلی خوشم میاد... فک کنم اونم از من خوشش میاد... شاید بتونم بهش پیشنهاد دوستی بدم... آخه میدونی؟؟؟ پیش خودمون باشه... دفعه اولی که اومده بود داروها رو بده... به من که رسید یه نگاه به دارو کرد و یه نگاه به من... یه چیزهایی گفت که من نفهمیدم اما فکر کنم معنیش این بود که نه این واسش خوب نیست... اونوخ اون دارو زهرمارـه رو گذاشت کنار و یه داروی صورتی رنگ خوشگل بهم داد... اوهوم... حتمن ازم خوشش اومده...

دلم واسه لکه ـم هم تنگ شده... انگار خیلی وقته ندیدمش... اصلن پیداش نیست... نمیدونم من رو گذاشته و کجا رفته... باید بگردم دنبالش و پیداش کنم...

نگاه میکنم به تخت کنار پنجره... آدمش خوابه... از همین جا که نشستم یه نگاه به بیرون میندازم... هوا روشنه... اما چشمای من بازم سنگینه... دراز میکشم رو تخت و وقتی میخوام چشمام رو ببندم... نگاهم میوفته به جای سرخ چند تا سوزن روی دستم... مجالی برای فکر کردن راجبشون ندارم و به ناچار دنیام سیاه میشه... زمان میگذره و میگذره...

خواب رفتگی شدید دستم که زیرم مونده باعث میشه از خواب بیدار شم...

چیزنوشت2:

ته مانده‌های سیگار، در استکانی از چای
هاجند و واج انگار، سیگار پشت سیگار
خودکار من قدیمی‌ست، گاهی نمی‌نویسد
یک مارک بی‌خریدار، سیگار پشت سیگار

لینک

چیزنوشت3: انقدر این روزها آمپول زدم که حسابش از دستم در رفته... گلوم به شدت چرک کرده و ادرارم رنگ خون داره... باقی درد و مرضم هم بماند... اگه زنده موندم باقی داستان رو مینویسم...

شاد زی...

لیــلی نوشت:                                 ،            ...               ...

               ،                    ...                 ...                    ؟؟؟

..... .....

/ 36 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یگانه

سلام رفیق سیگاری من... چه دنیایی... یه داروی صورتی خوشگل که احتمالا مزه زهرمار می ده می گه که پرستار از تو خوشش اومده...[هیپنوتیزم] بی زمان بودن خوبه رفیق...خوبه ...بی زمان باش و خلق کن...زمان رو... خوشحالم که نبستی وبلاگتو... من دارم می بندم وبلاگمو... اگه بیای پست آخرمم بخونی خوشحال می شم... اگه وبلاگ جدید زدم حتما می یام باز سروقتت...

قهوه تلخ

خوشم اومد، راستی برا سردرد ژلوفن بخور + یک استامینوفن کدیین

بارون

چطوری رفیق سیگاری دودی معتاد؟ وضع ریه هات چطوره؟[نیشخند] وی آر ویتینگ فـُـر لکه... پارت سه... میباشیم!

نسیم

دلم تنگ شده بود

shima

دیوانگی هم عالمی دارد......... من به اینها میگویم دیوانه نوشت............

آیه

امیدوارم زنده بمونید !من از داستانی که نصفه کار بخوونم خوشم نمیاد!حالا می خواد هرچی باشه!

بلانش دوبوآ

بند دوم رو دوست داشتم زیـــــاد.

مینا

الان باید برم می خونم میام .. ببخشید این مدت نبودم

فروغ

این ننوشتنتو به حساب چی می شه گذاشت؟ نمرده باشی!

شاسوسا

واقعا نیسم اینجاها؟بوی خودمو حس میکنم بین همین جاها...چرا نیسم آرمی؟