سیاه... خاکستری... سرخ...

یه تصویر سیاه... خاکستری... سرخ...

سرش رو خم میکنه رو دست چپم... انگشت شصتش رو فشار میده روی پره ی بینیش و با اون یکی طرف اسنیف میکنه... قبل اینکه سرش رو بلند کنه یه قطره اشکش میوفته رو دستم... 

برق قطره ی اشکش بیشتر چشمم رو میزنه تا تیغی که روی میزه...

تنم سرد و بی حسه... به سختی آخرین پک رو به سیگار میزنم و از روی فیلتر عمود میزارمش روی میز...

تیغ رو با دست راستم برای آخرین بار بر میدارم و یه خط دیگه میکشم روی دست چپم... تو چشام نگاه میکنه... برق چشماش بیشتر چشمم رو میزنه تا تیغی که بین انگشتامه... سرش رو دوباره خم کرد روی دستم و همه جا تار شد... تار ـه تار...

چیزنوشت: اسنیف کن خط های سرخ رو...برو بالا... بالای بالا... بعد از همون بالا داد بزن... دنیای ما اندازه هم نیست...

/ 13 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مادربزرگی برای تمامی فصول

دنیای ما اندازه ی هم نیس: من کجا و تو کجا؟ شاه و گدا تکراری ست! باخودش زمزمه می کرد و قدم می زد در در درکتابی که پس از بسته شدن باز نشد چشم هایی که مرا آن ور در.... هیچ مگو من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو مولوی بود که با شمس هماغوش نشد تن ما بود که با لمس هماغوش نشد ما پی بازی انگشت و کلاغی که پرید از لبت حرف من و بوسه ی داغی که پرید.... شاعرش رو میشناسی که؟ [چشمک]

پرپري

كاش ميدونستم كه داري اينا رو مي نويسي تو چه حالي هستي ؟قاتل

تهمینه

این جا را میپسندم . بسیار خوشم آمد. لینکتان میکنم.

دريا

نچسبه و بد... کاش بشه واقعيت ها رو ببيني

افسانه

دنیا هست ما سایه ایم مثل سایه هامون

باران

متنایی که مینویسی فوق العاده ست قلم خوبی داری اما پر از دلتنگی و غم با خوندن هر متنت و رسیدن به اخرش از خودم می پرسم واقعا چه چیزی می تونه یه مرد رو تا این اندازه بشکنه ...