لکه... بخش سه...

چیزنوشت: از اونجایی که این قصه پیوستست... اگه قبلیاش رو نخوندین... لطفن قید این یکی رو هم بزنید... با سپاس...

قسمت سوم... هــ/ـر/ز/ه...

خواب رفتگی شدید دستم که زیرم مونده باعث میشه از خواب بیدار شم... سرم و پلکام به شدت سنگین و چشمام سیاهی میره... نمیدونم چند وقته خواب بودم... فقط میدونم بوی سیگار تو اتاق پیچیده... حتمن بازم کار آدم تخت کنار پنجرست... گه گاه بدور از چشم پرستارها سیگار میکشه... هه هه... راستش رو بخواین یه بارم به من تعارف کرد... اون باری که من سرزده اومدم تو اتاق... اون بهم گفت که به کسی نگم... چون ممکنه تو دردسر بزرگی بیوفته... خیلی کنجکاوم بدونم سیگارهاش رو از کجا میاره... شاید منم سفارش دادم برام یه چیزی بیارن...

هیچ کسی تو اتاق نیست... حتمن برای هوا خوری رفتن تو محوطه... منم از این فرصت استفاده میکنم و میرم میشینم رو تخت کنار پنجره تا بتونم منظره بیرون رو ببینم... میتونم ساعت ها وقتم رو به این کار بگذرونم... اما با شنیدن سر و صدای بقیه به خودم میام و میفهمم که دارن بر میگردن رو تخت هاشون...

وقتی میخوام برگردم رو تختم چشمم میوفته به لکه ـم... نمیدونم روی این تخت چیکار میکنه... بغض تمام گلوم رو فشار میده... اون لکه ی منه... اما اینجاست با آدم کنار پنجره... چشام پر اشک میشه... اون لکه هــ/ـر/زه... چطور تونسته با من این کار رو بکنه؟؟؟ با تمام قدرت هجوم میبرم سمتش... همینطور که دارم بد و بیراه میگم... دندونم رو میزارم رو لکه و اون رو با تمام قدرت پاره میکنم... همراه با لکه، تار و پودهای ملحفه هم به رقص مرگ در میان و با صدای گوش خراش، آه و ناله جدایی سر میدن.... به خودم که میام... ملحفه تیکه و پاره ی خونی مثل یه جسد سلاخی شده، هر تیکش یه طرف افتاده و چند نفر دارن نگاهم میکنن... بینشون فقط میتونم پرستار بخشمون رو بشناسم که داره فریاد میزنه: "زخماش نیاز به پانسمان داره"... چشمام خیسه و دست و صورتم خونی... دنبال جسد متلاشی شده ی لکه میگردم... تو ملحفه های تیکه تیکه شده... یه چیزهایی هنوز میشه ازش پیدا کرد... سرم گیج میره و چشمام سیاهی... بازم این خواب کذایی شروع شد...زمان میگذره و میگذره...

با این افکار از خواب بیدار میشم... من لکه خودم رو کشتم... من یه قاتلم...

چیزنوشت٢: من اینجام... درست همین جایی که باید باشم...با یه دایره قرمز دور خودم... فاصلم رو با همه عالم و آدم حفظ میکنم... هر کسی... هر چقدر که بخواد میتونه بیاد جلو... یه کلوم میگم... بسپرش به ذهنت... توی خواب که خوابی... توی بیداری خودت رو به خواب نزن بچه...

شاد زی...

/ 43 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
روانی

ما میلینکیم..تا شما خوشت آید و بلینکی ...عجیب روانم رنجور است![خنثی] برای سپاس هم سپاس![نیشخند] شما هم شاد بزیست![نیشخند]

یهـــــدا

به عنوان هدیه خداحافظی این صوت های آسمونی رو بهتون تقدیم می کنم، گرچه با حجم بالا آپ کردم تا از کیفیتش کم نشه، امیدوارم دانلود کنید و گوش بدید تا روحتون تازه بشه. آثاری از دریا دادور و مهسا وحدت ایران. تا درودی دیگر بدرود.

گرگ دونده

جنگ با لکه ها همچنان هست...و جنگ با پرستاران فاشیست!![نیشخند]

بانو...

یه گل سرخ برای شما[گل] فقط آقای سیگار و اسپرسو باید بیشتر مواظب باشید.

بهارآذر

باشه بابا ! من که گفتم لکه ها پاک نمیشن , تو زدی کشتیش ؟! سلام

اسیه

اره ... تازه پیداتکردم خوشم امد ا زت ...

ردپا

من می ترسم ازخودم،تنها از خودم و جنون های آنی فکرهای بی در و پیکرم که بر تمام تنم چنگ می زند و من ناخنهایم را کوتاه می کنم تا چنگ نگیرم آن تن های بی سر بی مو را که همیشه از تمام ماهای تو بهتر فکر می کنند و با اشتها تر از تو مرا می بوسند. وقتی مرا می بوسی ،به کسی دیگر فکر می کنم... به گردشهایم در پارکهای افریقا و باغ وحشهای پاریس...

یگانه

hey bud,u r going out of the way... it doesnt go on the rhytheme of ur story... u kno its going to be wat too violent which doesn suit... u kno wut i mean,dont u?! the hero is not that much...u kno... when it comes to brute strength...ur hero is at the shallow end of the gene pool...