بیست و پنج ـه هشت...

چیزنوشت: هامون - شـ/ـاهـ/ـین نـ/ـجفـ/ـی رو پلی کن و بخون...

     نه اشتباه نکن این یه شعر عاشقونه نیست......... تصور کن.......

یادمه تازه هوا رفته بود رو به سردی... سر که میچرخوندی و نگاه به درختا میکردی، تونالیته ی نارنجی بود که با روح و روانت بازی میکرد...

رعد و برقای گاه و بیگاه جوری بود که انگار خدا بعد از کشیدن سیگار بهمن ـش به سرفه افتاده باشه... میدونی؟؟؟ خداس دیگه... سرفه میکنه...

اما نمیدونم چرا هرچقدر صبر میکردیم ازون بارونای گاه و بیگاهی که همه حسات رو تر و تازه میکرد و آخرش یه غم دلنشینی میشوند روی دلت، نمیــــباریـــــد...

یادمه اول ـای صبح بود... سرم پایین بود و نگاهم به بند باز شده ی بوت قهوه ای چرمی ـه پـــــام که روی زمین کشیده و لش شده بود...

سرمو بالا آوردم و چشامو دوختم به ابرای سپید و خاکستریی که انگار دل پری داشتن... اما خجالت میکشیدن ببارن...

دست کردم توی جیب اورکت سبزی که تنم بود... آخرین نخ باقی مونده رو از توی پاکت سیگار در آوردم و با کبریت بیخطرم روشنش کردم...

به تهِ سیگار که رسیدم... قبل از اینکه طعم فیلترش بپیچه تو بینیم، صدای قدم های تند ـه یه نفر رو پشت سرم شنیدم... صدا رو با چشام دنبال کردم... پرستاری رو دیدم که لبخندی روی لبش بود و داشت با سرعت از پله های ساختمون پایین میرفت تا به حیاط برسه.......

سرمو چرخوندم دیویدم داخل ساختمون... با سرعت اتاق ها رو سرک میکشیدم و یکی بعد از دیگری ردشون میکردم...

طبقه ی اول... طبقه ی دوم... طبقه ی سوم... طبقه ی چهارم... فقط نفس های تند و همراه با خس خسم رو میتونستم بشنوم....

اتاقی که میخواستم رو درست وقتی پیدا کردم که رسیدم به آخرین اتاق، تو بالاترین طبقه ی ساختمون...

فقط چند قدم با در اتاق فاصله داشتم.... نگاهم به در بسته ی اتاق بود و همه ی فکرم درست بعد از اون در و داخل اتاق...

دستم رو بردم سمت دستگیره ی در... اما قبل از اینکه بهش دست بزنم... در باز شد...

با باز شدن در، نور خیره کننده یی از داخل اتاق به راهرو خزید... نوری که باعث شد چند ثانیه ای چشمام رو ببندم...

وقتی چشام به نور عادت کرد قدم داخل اتاق گذاشتم...

درست وسط آخرین و بزرگترین اتاق... یه تخت سپید بود و داخلش کودکی که لبخند شیرینی روی لب داشت و پاپیون پارچه ای روی سر... کودکی که با چشمای کاملن مشکی به من خیره شده بود و لبخند میزد...

چیزنوشت۲: اینکه چند ساعت اونجا ایستاده بودم و به کودک نگاه میکردم اصلن یادم نمیاد... تنها یادمه که وقتی از ساختمون اومدم بیرون آسمون داشت دوباره روشن میشد... اما اینبار... بارون پاییزی شروع به باریدن کرده بود..........

چیزنوشت۳: این پست... تقدیم به... تنها رفیق بغض جاده..........

/ 19 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شباويز

سلام غلام معرفت اين بهمن‌ام که هيچ‌ کجا آدمو تنها نمي‌ذاره. حتي وقتي دسته پيپت شکسته.

elahe

ali boddddddddddd hich kas be in zibay nemitone beneviseeeee omid varam moafagh bashi to zendegit

نگار

دیونه خدا وضعش خوبه مارلبرو میکشه[نیشخند]

صفای بهمنت

همابهار

چه حسی زدی با این نخ تمام قد دوسش داشتم توصیف هاش ... بغض جاده هم بغض ش رو دوباره شروع کرد ...

نرگس

این روزا برزخی ام خیلی خرابم داش آکل

پینار

حس مرگ داره این پست بوشو میشه حس کرد

ز و یـــا

تو بی نظیری ... آرمــــــــــــــــان