لکه... بخش پایانی...

لکه... بخش پایانی... رستگاری...

چند روز قبل:

سرمای اتاق سه تخته ی خالی، توی استخون هام رخنه کرده... درست کنار پنجره، به دیوار تکیه زدم... افکارم مثل زالو، توی وجودم میچرخن و وجودم رو مک میزنن... همیشه برام سوال بوده... مگه این پنجره لعنتی چی داره که اینقدر بیمار ای اطاق سه تخته بهش علاقه دارن... چرا اینقدر اصرار داشتن که به بیرون خیره بشن... برام عجیبه که اون دیوار خاکستری با بافتهای درشت و سخت... درست به فاصله ٣ متر بعد از پنجره... چه جذابیتی براشون داشته... غرق افکار بودم که با دیدن صحنه روبروم و شنیدن یه صدای چندش آور در جا خشک میشم... همهمه ی دیگران فضای تیمارستان رو پر میکنه... انگار من رو به زمین میخ کردن و توان حرکت کردن ندارم... به سختی سرم رو به سمت پایین خم میکنم تا از جریان با خبر بشم...

"صدای جیغ و گریه پرستار بخش، فضای سرد اتاق رو از همیشه غیر قابل تحمل تر میکنه..."

امروز:

یه لباس مشکی تنمه... از روی صندلی مخصوصم بلند میشم و ته مونده ی قهوه رو مزه مزه میکنم... پرونده آخرین بیمار اتاق سه تخته لعنتی رو برای تکمیل کردن از روی میز بر میدارم و میزنم بیرون... هنوز چند قدمی از تیمارستان دور نشدم که روی یه نیمکت میشینم... سیگارم رو میزارم گوشه لبم و فندک رو میگیرم روش... سیگار به سرعت مثل شمع آتیش میگیره و من از روی لیم پرتش میکنم... لعنتی... باز هم سیگار رو برعکس روی لبم گذاشتم...

یه سیگار دیگه رو آتیش میکنم... حرفهای پرستارها توی ذهنم میچرخه و میچرخه...

شنیدم که میگفتن برای دادن دارو پیشش رفتن و وقتی رسیدن، کف اتاق افتاده بوده و از دماغش خون زیادی میرفته... میگفتن روی دیوار اتاق با خونی که از دماغش میومده یه چیزهایی نوشته بوده و بد تر از همه اینکه اسم من هم جزو نوشته هاش بوده... شنیدم که میگفتن وقتی خواستن بیارنش توی حیاط برای هوا خوری، از دستشون فرار کرده و خودش رو به پشت بوم رسونده... اونجا هم به سرعت خودش رو به لبه پشت بوم نزدیک کرده و از اون بالا، پریده پایین...

سرم رو به پشتی نیمکت تکیه میدم و اشک از چشمام سرازیر میشه... هیچوقت نمیتونم اون صحنه رو فراموش کنم... صحنه ای که داشتم به دیوار خاکستری رنگ نگاه میکردم و تو یه چشم به هم زدن،‌دیدم که از جلوم رد شد... درست وقتی که داشت خودش رو پرت میکرد، من توی اتاقشون ایستاده بودم... شاید وقتی داشته میپریده، خواسته  برای آخرین بار اتاق سه تخته رو ببینه... شاید همون لحظه من رو هم دیده باشه... اشک بدون وقفه از چشمام سرازیر میشه و راهی برای تموم کردن این جوی جاری پیدا نمی کنم...

فراموش نمیکنم که چطور سر جای خودم میخکوب شده بودم... فراموش نمیکنم وقتی که به پایین نگاه کردم... یه لکه سرخ رو روی زمین دیدم که داشت بزرگ و بزرگ تر میشد...  انقدر محو لکه سرخ بودم که تمام صدا ها برام نامفهوم بود... انقدر به لکه خیره شده بودم که وقتی چشم ازش برداشتم و به جاهای دیگه دوختم، سایه ـش رو روی همه جا میدیدم...

چند روز بعد:

از یکی شنیدم که میگفت... بخش مردونه ی تیمارستان به کل بسته شده... شنیدم که میگفت... پرستار بخش، توی بخش زنان تیمارستان بستری شده... نه چیزی میخوره...نه چشم رو هم میزاره... نه کاری میکنه... میگن توی دست راستش یه چیزی رو همیشه نگه میداره و هیچ وقت مشتش رو باز نمیکنه...

چیزنوشت١: من و یه موزیک راک... یه اتوبان شلوغ و یه ماشین تک سرنشین... زیگزاگ میرم... از لاین یک سبقت میگیرم و انواع خلاف ها رو میکنم... نه اینکه بگم ان و گهم و هزار جور کـ* شعر دیگه، نه... سکوت ـه تو سرعت رو دوس دارم... میگیری که چی میگم... میخوای تجربه کنی؟؟؟ بیا... بشین... کمربندتو ببند و چشما و گوشاتو باز کن...

چیزنوشت٢: از آبریزش بینی با رنگ سرخ بگیر تا سوزش سینه و قفل شدن سمت راست و چپ مغز... همه و همه دست به دست هم دادن که خوار ما رو آسفالت کنن...

چیزنئشت٣: یادت باشه... من همین گهیم که هستم... که هستم... که هستم...

شاد زی...

/ 38 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سايه

واي خيلي ناز نوشتي!! چطوري اين همه كلمه مياد تو ذهنت ؟

Mw

یه تجربه جدید... یه حسی که کم کم تو وجودت رخنه می کنه و همه وجودت و ذره ذره میخوره...

هرگز معتقد مشو

حالا اشک ریختنم یه خورده اغراق بود،خواستم بگم ناراحت شدم. جدی میگم. [چشمک]

...

یه سوال؟ این بار داستان از زبان کی بود؟ تو یا یکی از شخصیت های داستان که باید مخفی می موند؟ . . . هرچی هستی...هستی به قول همون نویسنده و شاعر خارجی بودن یا نبودن ... مسئله این است! [گل] نیک زی

کیمیا خاتون

داستانت رو خیلی دوست داشتم و منتظر پایانش بودم. کاش میشد شخصیت ها رو بیشتر شناخت. اون اتوبان شلوغ رو هم پایه ام.

نوشی

دوست دارم حداقل یه بار برم تو یکی ازین بیمارستانای روانی. اما جرات ندارم

دامون

بیا اینقد به دیوانه ها گیر ندیم,اونا از من و تو عاقل ترن. اونم حتما از چیزی که من و تو نمیدونستیم خبر داشته که مرگ و به ذلت ترجیح داده.

آ د م ...

تو همین گهیی که هستی... که هستی... که هستی...باش... من همه جوره میخامت مرد ... + فهمیدی تو دست پرساره چی بود... ی امپرازول صورتی ...

اردشیر بابکان

درود من در وبلاگم مطلب کوتاهی درباره صلح و دوری از جنگ در دین زرتشت نوشتم لطفا" اگر مایل هستید آن مطالب را بخوانید و با دیدگاه خود آن را کامل کنید. با تشکر از شما دوست عزیز

milad

امروز عشقم را دزدیدند من چه کنم ای سایه ی خاموش؟؟؟؟؟؟؟؟ راه حلی برایم جستجو کن!