ریفلِکس

تو ریفلِکس مبهم شیشه ی ضخیم و دودی، فقط میتونم سپیدی چشمم رو تشخیص بدم... پلکهام رو روی هم میزارم و با تمام قدرت نفسم رو تو میدم...

با چشمای بسته سرم رو به عقب خم میکنم و به پشتیه مبل تکیه میزنم... رعشه ی دوست داشتنی سر تا پا و رگ به رگ گذر میکنه و از بدنم خارج میشه...

با آهستگی هر چه تمام تر چشمام رو باز میکنم... از جام بلند میشم و مسیر رو تا آینه طی میکنم... از ده قدمی که تا آینه ی قدی بر میدارم... شاید فقط پنج تاشو حس کنم... صورت خودم رو تو آینه میبینم و دقیق شدن تو جزئیات اطرافم... دقت به پودر سپیدی که روی صورتم نشسته... دقت به سرعت و نا منظم بودن نفس هام... دقت به سرعت بالای ضربان قلب و سرگیجه ام...

ناخوداگاه چشمم میوفته یه جای خط ممتد روی دستم... ناخوداگاه حواسم میره به آخرین خط سپید روی میز شیشه ای ضخیم دودی...

سرم رو میچرخونم به سمت میز و به این ده قدمی که باید تا میز طی کنم فکر میکنم... میرسم؟؟؟

شاید آره... شایدم نه...

چیزنوشت: یادت باشه... ده قدمی که میخوای برداری... تا اونجا... تا هرجا... ارزشش رو داره؟؟؟ هـه...

/ 14 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مـ ـهـ ـسـ ـا

ارزش بذار , که دو روز دیگه دلت نشینه جلوت و با نگاش دیوونت کنه ولی اونقدرم ارزش نذار که دو روز دیگه دلت هٍی بره و بیاد یکی بزنه تو سرت!

آدمیزاد

وقتی نوشتی "با چشمای بسته سرم رو به عقب خم میکنم و" فکر کردم میخوای بگی سرمو میکوبم تو شیشه ی ضخیم و دودی

ماهی

عاشق خودم شدم اما نمی دونم عشقم به خودم حقیقیه یا فقط می خوام از خودم سو ء استفاده کنم...

مبتلا

اینم یه نخ از طرف من که بشه هفتا ! میدونی چیه؟ تو خیلی سگ جونی که تو اون حالت میتونی حس کنی ! یاد وبلاگ خودم افتادم !!!

نسخه پیچ

اون میزه فرداس.. می رسم؟ شاید آره..شایدم نه..

شاسوسا

ضربان نه ظریان...بد جوری حس بی ارزشی داشت این متن...حالت خوبه؟به نظر کمی...البته فقط کمی...هیچی ارزش نداره..جز 1دیوونه اینو قبلا مفصل بهت گفتم....!

مانی

یه مدت بوی سیگارت تو بلاگ من نیست !‌

Gorkiy

ارزش؟!؟! همون خطه گند زده به هرچی ارزشه.....