شلاق...

تو تاریکیـه شب... گنگیه عجیبی وجودمو تو خودش غوطه ور کرده... همه جا رو مات میبینم و صداها رو نا مفهوم... تو گلوم، بغض... خشم... گیر کرده... گهگاه نور شدیدی جلوی چشام ظاهر میشه و صدای جیغ تو گوشم میپیچه... نوک انگشتام... آروم... روی خطهای برجسته ی روی پوست کمرش حرکت میکنه... یه نور شدید دیگه و یه صدای جیغ دیگه...حالم بده... خیــــلی بد... این فلاشبک های لعنتی، ضربات شلاق رو به یادم میاره و نفسم رو به وقفه میندازه... حالم بده... خیـــلی بد...

چیزنوشت: گنگیم از سردرد و ماتی چشام از اشکه... فقط طعم خون علاج این حالمه... طعم خون گرم...

چیزنوشت2: کـ* تفت ندین لطفن...

/ 40 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ابله

خون لین روزا ارزونه!میتونی بخری!

علی

هوس یه نخ سیگار کردم! یه نخ سیگار توی انبوه فکرای تباه! مثل این که تو استخر سیگار بکشی! کاش اینجا بود،قطره ای روی این نخ تنها. برایم کافیست!

سیم سیمک

اون پست دو تیکه ست ! قست اول برای یه نفره و قسمت دوم برای یه نفر دیگه . پراکنده ننوشتم . گه گیجه چرا ؟! جوابم رو بده .

سیم سیمک

نمی دونم . تکراری شده بود ... دلم براش تنگ شده ولی ! جواب ِ اینکه ... چرا گه گیجه گرفتی ؟ بازم فکر می کنی از اون پست هاست که هر خطش یه حرفی می زنه ؟!

...

هی هی سییرا ماسرا,سییرا ماسرای تنها,زخمی... پیدا کن مردی را که بخواند چه گوارا... پیدا کنیدش دوباره,بگو دوباره بمیرد,شاید دستم را بگیرد... پیدا کنیدش دوباره... یک مشت پر از گلوله...

تلخ

اینجا رو دوست تر دارم ... چرا گه گیجه ؟؟؟؟!

Gorkiy

این فلاش بک ها واقعا لعنتی اند...

باران

چیزی بگو... بگذار بخوانیمت...