لکه... بخش یک...

چیزنوشت: زیاده که زیاده... هر کسی نخواست نخونه... تعریف و تمجید هم لطفن تو کامنت دونی نکنید... کسی هم نظر بزاره که پست رو خونده باشه... سپاس...

قسمت اول... لکه...

قصه درست از جایی شروع میشه که خیره شدم به یه لکه روی ملحفه ی سپید... صدا ها برام نامفهومه و تنها چیزی که شنیدنش برام لذت بخشه صدای پرستار بخشمونه... پرستاری که همیشه موقع دادن داروها به بیمارها انقدر جدی و خشمگینه که جونوری مثل من دلش میخواد براش جون بده... کجا بودم؟؟؟ آها... لکه... انقدر به لکه خیره میشم که وقتی چشم ازش بر میدارم و به جاهای دیگه میدوزم سایش رو روی همه جا میبینم...

جای من رو تخت وسطه... نه اینکه خودم انتخابش کرده باشم ها... نه... از روزی که من رو آوردن و پرت کردن تو این سگدونی بهم اینجا رو دادن... راستش هم بخواین ازش خوشم میاد... چراش هم معلومه دیگه... لق میزنه سگمصب... بعضی جاهاشم رنگش رفته... هه هه... بازم اگه راستش رو بخواین هر کدوم از اون رنگ رفتگیها شبیه یه چیزیه...  یکیش شبیه یه یه ستاره کج و کوله است... اما هر چی باشه ستارست...یکیش شبیه کـ/ـیـ* ه... یکیش... آخه زیاده... من که نمیتونم همش رو بگم... اما اون بزرگ تر از همه شبیه پرستار بخشمونه یه کم... اینها رو گفتم که بگم تخت های دیگه اصلن مثل تخت من رنگ رفتگیاش شکل نداره...

تخت سمت چپی رو یکی گرفته که اسمش نمیدونم چیه... من پیش خودم بهش میگم منقل... آخه هر وخت خدا که ببینیش انگار آتیش گرفته...

تخت سمت راستی رو هم یکی دیگه گرفته... اسم اینم نمیدونم چیه... که من بهش حسودی میکنم... آخه لامصب درست کنار پنجره اتاقه... آخه لامصب همش داره از پنجره کنار تخت تخـ*** منظره بیرون رو نگاه میکنه... باور کنید اگه میله نداشت از همین پنجره مینداختمش پایین تا تختش رو صاحب بشم...

چند روزی یه بار میان برای عوض کردن ملحفه ها... الان اومدن آشغالا... من ازشون بدجوری میترسم... این زنه انگار میاد که جون آدم رو بگیره... وقتی که میان من خودم رو جمع و جور میکنم رو تختم که دستشون به من نخوره...

حواسم پرت میشه به منقل... بیچاره بدجوری قاطی کرده از دست خودش انگار... وقتی اتاق آروم میگیره که منقل آروم گرفته باشه... همه جا که آروم شد... من دوباره دنبال لکه ام میگردم... همینجا بودها... نیست اما الان... یعنی لکه من کجا رفته؟؟؟ برای لکه دلواپس میشم... با داد و بیداد من... پرستار وارد اتاق میشه... انگار که از چیزی ترسیده باشه با اون چهره ی جدیش... با حیرت نگاهم میکنه... با فریاد میگم لکه... لکه... چند نفر وارد اتاق میشن و من چشمام سیاهی میره...

وقتی که از خواب بیدار میشم...

چیزنوشت 2: امشب اینها اومد تو ذهنم... امیدوارم بعدن حس و حال ادامه دادنش رو داشته باشم...

چیزنوشت 3: یادت باشه 2 تا کدئین 300 سردردت رو خوب نمیکنه... فقط نشئت میکنه...

شاد زی...

/ 70 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سیم سیمک

لکه که سهله !! تو زندگی ِ من هیچ چی خودشم شکل خودش رو نداره !!

ثریا

اولا سلام دوما بخاطر اسم وب اومدم چون منم عاشق اینم که رو تخت اتاقم کنار پنجره ای که روبه کوچه بن بسته سیگار دود کنم وگاهی قهوه تلخی بخورم اما بعد دیدم نوشته هاتو دوست دارم مثل دست نوشته های منم دیوانه وارو عجیب دوست داشتی بم سر بزن.با نظر که بشناسم هستی قالب محشره خلاصه که امید نوشت

دوده

تروخدا تفنگت را زمین بگذار!! تهدیدام می کنه! از منقل خوشم اومد فضا جالب توصیف شده بود.

دخترک مــــــــــــــه گرفته

بايد ادامه اش بياد تو ذهنت و تو بياريش اينجا سعي كن اون كه كنار ِ پنجرِ است رو تو بعديش سر به نيست كني تا بياي كناره پنجره[چشمک] سردرد هاي من با تاريكي و سكوت معلق مي شن

بهارآذر

من لکه هارو شستم ! پاک نشدن ! پاک نشد

سعید

he deals the card as meditation he dont play for respect! غمو از چشام پروندم!اما غم گاهی هنوز هم ظاهرا انگار به آدما عمق میده!اما گاهی ظاهرا انگار...!

سعید

فکر کنم اون نظر که مال پست قبلی بود گذاشتم اینجا! ازین پست یاد سه قطه خون صادق هدایت افتادم[لبخند]

hamidreza

خیلی خوب بود.میتونه برای بغیه ی داستان آدم رو جذب کنه. فقط یه جاهایی لحن آمیانه میشه.یه جاهایی هم (اونجایی که میخای یارورو بندازی پایین)چبپ ِ.به بغيه ي متن نميچسبه.

شاسوسا

پس من اینجا نیسم آرمی؟[ناراحت][دلشکسته] خاک بر سر عالم!اه