ببار برایم...

سیگار بهمن رو میزارم گوشه ی لبم و فندک روشن رو میگیرم روش... یه صدایی فیس ازش میاد و روشن میشه...

وارد پارکینگ کوچیکی میشم که بیشتر به انباری شبیه...

بوی نا و سیگار انگاری چسبیده به در و دیوار این پارکینگ...

سرپنجه هامو میکشم روی سیمهای زمخت گیتار الکتریکی که سالهای ساله داره خاک میخوره و ارتعاش صدای جرینگ خفیف...

بدون اینکه سیگار رو از کنج لبم بردارم دودش رو میدم بیرون...

سر میچرخونم و چشام میوفته به در باز ـه جعبه ابزار قرمز رنگی که رنگ رفتگیاش عجیب تو چش و چال میزنه... یه مش پیچ و مهره و میخ و چندتا ابزار...

سرمو میارم بالا و به ضبط صوت خسته ای نگاه میکنم که یه عمر پا به پام اومد و خوند و من........

سیمش رو به پریز برق میزنم و به رقص اعداد نورانیش خیره میشم... دکمه ی پخش رو فشار میدم و: 

ببار برایم... ساعت چشم هایم عجیــــب با ساعت ابرها کوک است...

عقربه هایی خلاف مسیر زندگی... که به هم نمیرسند و فقط جفت هم میشوند...

یه سیگار دیگه از تو بسته در میارم و با آتیش سیگار قبلی روشنش میکنم و سیگار قبلی رو........

موقع روشن کردن سیگار، از بین این همه خرت و پرت نگام میوفته به کلکسیون فندکی که هیچوقت کامل نشد... به عکس بزرگ کلاغی که انگار همیشه داشت از چشاش خون میچکید و میخواست یه حرفی رو به آدم بزنه که هیچکسی نگفته... اما نمیدونم چرا هیچوقت لب وا نکرد...

یه پک به سیگار میزنم و از گوشه لبم برش میدارم... دود رو از بینی ـم میدم بیرون و دستم رو سمت یکی از کشو ها دراز میکنم و بازش میکنم... از توی آت و آشغالای داخلش یه دوربین عکاسی قدیمی بر میدارم... درش رو باز میکنم و فیلم داخلش رو تا آخر بیرون میکشم...

سوخت... فیلم... دستم... دلم...

سیگارو زیر پام خاموش میکنم و یکی دیگه روشن میکنم...

تکیه میدم به دیوار کنار گیتار الکتریکی که انگار اونم تکیه داده به دیوار...

انگشتم رو میکشم روی اولین سیم... بر میدارم... دسته پتک رو محکم میگیرم دستم و پتک رو بلند میکنم.......

وقتی دارم از پارکینگ میام بیرون... فیلتر نارنجی سیگار لای دندونام له شده... و گرد و غبار همه ی فضا رو گرفته...

پتک رو رها میکنم روی زمین... صدای بلندی تو گوشم میپیچه... 

چیزنوشت: اینا آخرین اتفاقایی بود که قبل از آوردنش به این بیمارستان روانی انجام داده... و بعدش... نه صدایی... نه اشکی... نه کلامی... فقط... نگاه... نگاه... نگاه...

چیزنوشت 2: ببار برایم...

/ 19 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سامیار

اینارو که آدم میخونه فکر میکنه بهترین راه یک سفر هست اما من یکی دیگه نمیتونم به سفر فکر کنم آخرین دفعه ای که سفر کردم سفر برگشت منو کرد :l

الارم

چه گناهی کردن این سیگارا؟ همش رفیق روزای تنهاییموننن. رفیق ساکت و بی آزار. چه گناهی کردن؟نه تو بگو. نیستی؟؟؟

افسانه

با زندگی قهر نکن دنیا منت هیچ کس و نمی کشه...

وارینا

سلام راهی برایم باقی نمانده است که در شلوغی کوچه پس کوچه های بلاگ ها دنبال اثری از شم... باشم دلمان برای شما تنگ شده است...

وهم

+توی اون پارکینگ..توی نت های بـ ه هم ریختـ ه ی گیتار الکتریکی.. بین اون همـ ه گردو خاک... بین دود سیگارت... چــ ه تنهایی واضح بود!!! +از قالب... آهنگ... نوشتـ ه هات خوشم اومد.. پس... لایکــــ

gorkiy

باریدم.. برایت..... برایم....

شيطاني

شاهسن هم بهمن ميكشه من وينستون منم ميخوام بهمن بكشم ديگه....