کلبه...

یه چراغ نفتی که وقتی روشنه دود میکنه و انگار یه نخ مشکی از جایی که شعله تموم میشه تا یه جاهایی نرسیده به سقف کشیده شده و همون جاها تکه تکه میشه و توی هوا حل میشه... چراغی که با گذشت زمان سقف بالای سرش رو به شکل یه بیضی محو، سیاه کرده...
یه آینه ی ترک خورده ی زنگار گرفته به شکل دایره، درون یه قاب فلزی که دورش نقش و نگارهای نامفهومی داره و تکیه زده به دیوار... 
یه کتاب کوچیک و کم حجم با برگه های زرد شده و خمیده... 
یه تپانچه ی کهنه با دسته ی چوبی ترک خورده... یه تپانچه که شاید... فقط شاید از روی خستگی و کهولت تیرش خطا بره اما قدرت آتیش اش هنوزم مث روز اوله... 
همه اینها روی یه تاقچه ی کاهگلی داخل یه کلبه ی چوبی کهنه، کنار یه دریاچه ی کوچیک توی دل یه جنگلن... یه جنگل که به هییییچ شهری راه نداره... 
مرد ساکن کلبه گهگاهی از کلبه میزنه بیرون و روزها به کلبه بر نمیگرده... اما وقتی برگشت، میشینه روی صندلی راک دست سازش... فکر میکنه...  فکر میکنه... فکر میکنه... تا اینکه صدای شلیک تپانچه همراه با نور زیاد فضای داخل و اطراف کلبه رو پر میکنه و بعد مرد ساکن کلبه در رو باز میکنه... نفس عمیقی میکشه... راهشو داخل جنگل پیش میگیره و لای ختا گم میشه...
چیزنوشت: من... همون مرد ساکن کلبه م... همون که آدما رو تو خودم میکُشم...
/ 1 نظر / 39 بازدید
مادربزرگی برای تمامی فصول

میترسم میترسم روزی به غار کوچ کنی